یه چند وقتیه که این سوال ناتموم What's the importance of… افتاده توو ذهنم و به تبع اون دهنم و بیرونم نمیره، نقطه ی آزاردهنده شم اینه که نمی دونم Of چی رو می خوام.
نمی خواستم چیزی راجبش بگم. هرچقدر به خودم فشار آوردم نشد، این روزا در هر بلاگی رو که بزنی رو سردرش یه مطلب راجع به سوسک و جیرجیرک و از این قبیل جونوراااا می بینی، اما مگه میشه 20 تا بچه سوسک* توو یه شب یه دفعه ای رو میز کامپیوترت پیدا شن!!!! و همین جور در طبقات مختلف پراکنده شده باشن!؟ یه لحظه ترسیدم که نکنه اتاق من هم در معرض تشعشعات و آزمایشات خاصی بوده، همین جور داشتم فکر می کردم و توو ذهنم قصه می بافتم، یه دفعه به خودم اومدم و دیدم نه نمی شه باید اقدام کرد، قهرمان بازی درآوردم و از این کاغذای طوماری دستم گرفتم و تیکه تیکه پاره می کردم و می کشتمشون، اونایی که در می رفتن هم به لطف حشره کش و کمک های مردمی نابودشون کردم.
طی تحقیقاتی; خانم مامان خانم علت افزایش بی رویه و عرض اندام بچه سوسکها را روزنامه های تلنبار شده ی اینجانب در طبقه ی تحتانی میز کامپیوتر اعلام کردند.ما که زیر بار نمی رویم، مگر می شود افزایش سوسک معلول روزنامه های تلنبار شده باشد!؟ نــــــــه، نمی شود این نتیجه با قصد و غرض قبلی گرفته شده است.
یکی از دوستان: کی می خواهید با این سوسکهای بیچاره، به عبارتی ناز (!!!!) زندگی مسالمت آمیزی داشته باشد؟
*: سایز بچه سوسکهای پررو به اندازه ی مورچه های معمول بود.چقدر از گیاهان گوشتخوار بیزارم
حس می کنم از پشت خنجر می زنن
حس می کنم با پنبه سر می بُرن
حس می کنم از صد تا شیر درنده بدترن
.
.
.
کلا حس های زیادی نسبت بهشون دارم که زبان قاصر ِ
پی نوشت: mouse جونم دوسِت دارم
فکر نمی کنم چیزی تحت عنوان "روش های توجیه" خیییلی جالب باشه. منظورم اینه که بهتره بسته به شرایط موجود تصمیم گیری کنیم و از مهارتهایی که مقتضی اون شرایط یا اون برهه از زمان هست، استفاده کنیم.
به نظر من اگه بخوایم لیست وار بگیم نمی تونه زیاد مفید و کارساز باشه
- توجیه بوسیله ی.........
- توجیه از طریق.......
اگر بخوایم تلفیقی و توصیفی عمل کنیم خیلی جالب انگیزتر ِ (حق کپی رایت پرداخت می شود) گاهی وقتا با گفتن یه جمله ی کلیشه ای ولی با لحنی خاص، می شه منتقد یا هر کس ِ دیگه ای رو قانع (توجیه) کرد. همیشه لازم نیست که با لحنی قاطع و با حرفهایی دهن پرکن جواب منتقدا رو داد.
و اما اینکه گفتم، همیییشه لازم نیست، یعنی گاهی وقتا هم هست که نه تنها لازم، بلکه ضروریه که توو گفته هات قاطع باشی.
و البته این نباید یادمون بره که خود شخص منتقد هم خیلی مهمه، یعنی شناخت از منتقد می تونه از تو یک توجیه کننده ی خوب یا بد بسازه. گاهی وقتا تو هم می تونی با سفسطه طرفت رو توجیه کنی، اینجا اون شناخت هست که می تونه کمکت کنه، خودمونی بگم; اینکه ببینی آیا طرفت چیزی بارش هست یا نه ؟
حالا اگه بود این تویی که باید تلاشت رو بیشتر کنی که توو قسمت اول به اون اشاره کردم.
هر چیزی ممکنه تاریک باشه، هر کسی هم ممکنه روشنگر اون تاریکی باشه، مهم اینه که ذهنت رو نادرست پرورش ندی.
پوزش نوشت:با عرض پوزش این یه attachment واسه پست slurry over… هست، می دونم که فاصله ش خیلی زیاده (چه زمانی ، چه مسافتی) ولی یه چند روزی بود که یه جورایی ترک نت کرده بودم.
خجالت نمیکشه!!!! پسره ی فلان!! هنوز پشت لبش همرنگ کف دست منه! هنوز قدش به قد خواهر کوچیکه م نرسیده! هنوز نر و از ماده تشخیص نمیده، اونوقت کنار خیابون رو خط عابر وایساده عینهو چراغ راهنما از ده فرسخی هی به من چشمک میزنه هی علامت میده!!!!! آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه!! آخه من به چه دردت میخورم بچه؟!! من جای مامان بزرگتم! چند وقت دیگه عصا به دست میشم!! نکن این کارارو! برو با هم قدت!!! هم قد دختر عموم، که مهر امسال میره پیش دبستانی بود!!
رو موهاش یه سلسله جبال درست کرده بود که تا پس سرش ادامه داشت! و دو طرف این تاج خروس! اتوبان زده بود!! یه بلوز سفید تنگ کوتاه هم تنش بود که فقط فرم صد و هشتاد درجشو پوشش می داد!! یعنی وای به روزگارمون اگه میخواست دو سه درجه خم شه کلا تو زندگیش!!! اونوقت فک کن یقه ی همین یه تیکه پارچه، دو وجب باز باشه!! .......
اینا چیزایی بود که دختر تووی تاکسی به دوستش می گفت، حتما الان می گین خجالت نمی کشی به حرف مردم گوش می دی; نــــــــــــــــه اشتباه نکنید من گوش نمی کردم، می شنیدم!
خلاصه من تا به مقصد برسم یه سری ابر پر از!!!! بالا سرم ظاهر شد. انقدر قشنگ توصیف کرده بود که من می دیدمش، شمام می بینینش؟!
واقعا این چه دردیه که ته مانده نسل سوم به اون دچاره!!؟؟ چرا اینقدر از فطرت و طبیعتش فاصله میگره!!؟؟ چرا نمیدونه چی میخواد!! چرا اینقدر از قوانین اخلاقی فرار میکنه!!!؟؟ چرا هر چی میگذره تعداد لذت ها زیاد میشه اما دوام و عمقش کم!!؟؟ این دنیا کجا داره میره؟!
تا سی چل سال پیش، یه پسر، شش ماه خودشو میکشت، به آب و آتیش میزد، میرفت و میومد، کلی منت و ناز یه دختر رو میکشید تا راضیش کنه فقط یه بار ببردش یه رستوران که ناهار مهمونش کنه!!!! (و چقدر موجودی که در موضع قدرته، از ناز کشیدن لذت میبره!) اما حالا !! رابطه ای که با سه سوت شروع شده بود، ظرف شش ساعت تموم میشه میره پی کارش و نوبت بعدی میرسه!!! حالا اینجوری نه، یه کم بیشتر، توفیری نداره. چقدر پسرها رها و دختر ها دست یافتنی شدند! واقعا چه خانواده های پایداری از این طریق حاصل میشه!!
(امان از افراط و تفریط هایی که در تربیت شدن این نسل اتفاق افتاد...)
انتقادپذیر بودن یعنی چی!!!!(؟) یعنی اینکه منتظر بشینیم تا منتقد حرفش رو بزنه و بعد شروع کنیم به توجیهش که نه خیر، این طور نیست، من اینجوری ام، من اونجوری ام....! یا نه به این معنیه که ما انتقاد رو بشنویم و بهش فکر کنیم، تمام تجزیه تحلیلامون رو انجام بدیم و نظر موافق یا مخالفمون رو هم برای خودمون نگه داریم. اگه به نظرمون درست اومد بپذیریمش و از سازندگی اون استفاده کنیم و اگه غلط و بی اعتبار بود، خب توو ذهن خودمون ردش کنیم; دلیلی نداره که منتقد رو توجیهش کرد یا به زبان خود منتقدا تیکه پارشون کرد! خیلیا هم می گن نباس با لحنی قاطع و با حرفای دهن پرکن جواب منتقدا رو داد. و کسایی هم هستن که چون عقیده و متد! خودشون رو خیلی دوست دارن از حرف منتقدا ناراحت و عصبانی می شن.
ولی من معتقدم اگه حرفای منتقدی اشکال داشت، از قضا باید اونو توجیه کرد (توجیه کرد، نه ماستمالاسیون! (ماستمالی و لاپوشانی)) چون خودمون هم خیلی جاها اشباهایی می کنیم که اگه توجیه نشیم، مثل خیلیا همچنان غرق در توهمات و اشکالات خودمون و به امر ضربه زنی به زندگیمون مشغول خواهیم بود! من برای بستن دهان یا دهن پرکنی و عصبانی کردن جواب نمی دم اما اگر هم اینطور باشه باید دید کجای حرفی منطقیه و کجا مغلطه و سفسطه ، این جور جاها (مثل مامان بزرگا و بابا بزرگا!!) نصیحت: باید آگاهی و دانشت رو توو اون زمینه ارتقا بدی و به جای اینکه بگی «خب توو ذهن خودمون ردش می کنیم» حتما طرف مقابلت رو هم متوجه اشکالش کن تا اگه نخواست متوجه بشه، حداقل بهش نشون داده باشی تو یکی با سفسطه و آسمون ریسمون بافتن فریب نمی خوری، البته باید یادمون باشه که هر چی و هر کسی رو می خوایم دوست بداریم اما هیچ وقت فرصت عقلانی فکر کردن رو از خودمون و نقد کردن کسی یا چیزی رو که دوست داریم از اون و خودمون نگیریم.
وآممممما یک البته ی دیگر: انتقادی درسته که اصول منطق رو تووش ببینی، حالا کوبنده بود، یا توپنده! سازنده بود، یا پاختنده!! مفید یا بی فایده... به ذهنیت طرف انتقاد بستگی داره. نباید هیچ شکل و شمایلی از نقد و انتقاد و اظهارونظر رو برای خودمون غیرقابل هضم کنیم تا تووی زندگی، راحت تر و بهتر زندگی کنیم.
پی نوشت: چرا بعضیا توو حرفاشون اصن نشد وجود نداره!؟ با همه موافقن و با هیچ کس مخالف (مگه همه یه چیز رو میگن!!!!)
After پی نوشت: چرا بعضیا بیمارن!؟ اتوبان به اون بزرگی و به اون خلوتی مگه مریضی از راست با سرعت نور! سبقت می گیری!!!!
نشسته است بی صدا به رومیزی خیره شده، انگار مجسمه ای ست ساخته ی دست یکی از همین مجسمه سازهای عشق جماعت نسوان که راه و بی راه از تمام حالات این قشر عزیز و فهیم و فرهیخته و صد البته زیبا تمثال درست می کنند تا چه می دانم بگذاریمشان گوشه ی اتاقی، کنج دکوری، روی تاقچه ای، این یکی اما نشسته بی صدا و فقط به رومیزی روی میز خیره مانده . لابد من باید شروع کنم، چه کنم نشسته است بی صدا و لام تا کام حرف نمی زند و فقط خیره شده به رومیزی.
تا حالا توجه کردین که چه جوری حرف می زنین؟!
یه چند وقتیه که با هر کی حرف می زنم جالب شده برام که بفهمم طرف مقابل از چه ابزاری استفاده می کنه!!!!
نگار با چشماش حرف می زنه (حداقل وقتی با من حرف می زنه خیلی بارزتره)، بهار با رفتارش، منم از دنیای بزرگ کلمه ها استفاده می کنم البته میگن
Body movement مم زیاده (نه خیلیااااا) شما چی!؟
به دیگران فرصت میدین که افکار و احساسات شما رو توو یه ارتباط رودررو درک کنن!؟ یا مسلسل وار حرف می زنید و نظر شنونده رو نمی پرسین؟
شما کدومش رو قبول می کنید؟!!
زبان بدن یا اونچیزی که کلام می گه؟؟!!
اگر چیزی که طرف مقابل می گه با چیزی که در چهره و حرکات اون مشهوده متناقض باشه، ذهن شما کدومش رو می پذیره ؟ آیا به صداقت کلام اون شک می کنه ؟!
راستی اگه خواستین از چشماتون استفاده کنید از نگاه های کوتاه تری استفاده کنید تا مخاطب احساس نکنه مورد تهدید قرار گرفته و یادتون باشه که چشمها مثل مواد منفجره می تونن احساسات دیگران رو به تکاپو و هیجان بندازن.
امیدوارم اگه با حرفامون و رفتارمون دیگران رو می رنجونیم لااقل با چشمامون این کار رو نکنیم...
...مثل اینکه رومیزی رو برعکس گذاشته بودم.
پی نوشت: همیشه از نازل پمپ بنزین بدم می اومد ولی نمی دونم چرا ایندفعه دلم خواست خودم نازل رو بردارم که آقاهه گفت چند تا؟!
After پی نوشت: پانیذ دلش می خواد با خاله و دوستای خاله بره کافی شاپ بخوره!!!! البته یه چیزایی هم دلش نمی خواد، دلش نمی خواد توو بازی دکتر شه، دلش می خواد مامان شه.
– تا حالا توجه کردین کسایی که به مال دیگرون چشم دارن نسبت به مال خودشون حساس ترن!؟
–یه چند وقتیه که دیگه حتی سرم رو هم بالا نمی گیرم، یعنی جوری شده که وقتی می شینم پاش، وقتی ازم سوال هم بپرسن سرم رو بالا نمی گیرم که جواب بدم مگر اینکه اون سواله خیلی مهم باشه. قبلنا اینجوری نبودم فقط حلش می کردم تا جایی که بتونم ولی الانا انقدر سمج بازی در میارم که خودمم خنده م می گیره، جوری شده که انگار اگه جدوله رو تموم نکنم مؤاخذم می کنن.
– داره پاندمی می شه.
–یه حشره انگار خورد به شیشه ی حباب لامپ بالای سرم. از رو صداش حدس زدم بعد هم افتاد رو میز، یه پروانه که انگار بالش یا پاش شکسته بود و دیگه نتونست پرواز کنه. رو میز آروم آروم قل می خورد و وز وز می کرد.
–چرا یه سری آدما یاد نمی گیرن صبر کنن؟ خشمشونو کنترل کنن؟حسشونو توو خودشون مهار کنن؟ مدام حرفاشونو بلند بلند توو گوش بقیه فرو نکنن؟ چرا یاد نمی گیرن که شاید بعضیا نخوان حرفایی که بهشون ربط نداره رو بشنون؟!
–" نمی دونم " برگشت!!!!
عنوانشو می شه سوپر بی ربط گذاشت.
همهی ما آدمها چه بخوایم چه نخوایم چندوجهی و چندبعدی هستیم. ما زنبور عسل نیستیم که عدهای فقط به دنبال شهد گل برن و عدهای فقط به دنبال بارور کردن زنبور ملکه باشن و به عدهای اقلیت هم منصب ملکه بودن اعطا شده باشه. ما انسانایم. در طول طویل یک شبانهروز صدها و بلکه هزاران کار انجام میدیم. وقتی توو خونه هستیم اگه مجرد باشیم پسر یا دختر مادر و پدرمون هستیم و برادر یا خواهر برادر و خواهرمان! شایدم هیچ کدوم! به نسبت هرکدوم از اینها یک شیوه ی زندگی رو داریم و به کارش میگیریم. وقتی روزنامه میخونیم به نسبت صفحهای که میخونیم ابعاد مختلف و دغدغههای وجودی ما به کار میافتن. مثلاً اگر صفحهی سیاسی رو میخونیم نسبت به خبرهای انتخاباتی و تشکیل کابینه بیشتر حساسیت و توجه نشون میدیم و فضای ذهنمون سیاسی میشه. وقتی صفحهی ورزش رو میخونیم مثلاً بخش فوتبالی یا شطرنجی(!!) ذهنمون فعال میشه و مثلاً خبرهای مربوط به سیمولتانه و مثلاً آث میلان رو دنبال میکنیم. وقتی صفحهی ادبیات رو میخونیم ذهنمون به سراغ دغدغههای ادبی میره و نسبت به جدیدترین رمان فلان کس که نویسندهی موردعلاقهی ماست واکنش نشون میدیم. باز روزنامه رو ورق میزنیم و اینبار میرسیم به صفحهی اجتماعی و مصاحبهای با خانم دکتر روانشناسی که مشکلات مربوط به زوجهای جوان رو در ابتدای زندگی بررسی میکنه. اگر مجردِ نزدیک به تأهل یا متأهل جوان یا در یه همچین مرحله ای باشیم دغدغههای زندگی مشترک ما رو ترغیب به مطالعهی این مصاحبه میکنه. و الی آخر!
زندگی هم همینطور است برای ما. یا حداقل سعی میکنیم چنین باشه. البته ما ایرانیها از بس دچار افراط و تفریط هستیم که میریم یهو خودمون رو با زندگی خفه میکنیم و ناگهان حالمون از اسم ارتباطات هم بهم میخوره. بعد یه سفری جایی میریم و بدون وسایل ارتباط جمعی زندگی میکنیم و خوش میگذره و فکر میکنیم کاش از اول اینطور بود و اصلاً توی جنگل و مثل انسانهای دوران نئاندرتال زندگی میکردیم!
باید سعی کنیم ابعاد زندگیمون رو با هم هماهنگ کنیم و به ترکیبی دلخواه و دغدغهمند و شخصی دست پیدا کنیم.
برای زندگی کردن نباید زندگی رو متوقف کرد... برای عشق نباید زندگی رو متوقف کرد... باید به خیابون رفت و دید و شنید و فریاد زد... باید به خونه برگشت و زمزمه کرد و دوش گرفت و غذا خورد و نرم نرم خوابید. حتی ورای اینها باید خواب دید، رؤیا دید، کابوس دید. همهی اینا به اضافهی خیلی چیزای دیگه ای که هنوز پیداشون نکردیم یعنی زندگی و البته زندگی فهم نفهمیدن ها هم هست. زندگی نه عرصهی عمومیه نه عرصهی خصوصی. زندگی ترکیب و محلولی تجربی از هردوی ایناست.
نه باید منافع جمعی رو بر منافع شخصی ترجیح داد و همهی زندگی رو خیابون و کوچه و راهروهای مجلس و... کرد و نه باید منافع شخصی رو بر منافع جمعی ترجیح داد و همهی زندگی رو پر از ....... و محفوظات ذهنی و کتاب و چیزهای انتزاعی کرد.
البته مسلماً همهی ما به سمتی و سویی گرایش بیشتری داریم اما این نباید از یادمون بره که در نهایت انسان هستیم و انسان (و به خصوص انسان مدرن) چندوجهی ست.
حس می کنم عنوان یه فیلمی باید باشه! شایدم نه، ولی شبیه از این عنوان هاییه که انگار خیلی وقتا به چشام خورده یا گوشام شنفته! و به تبع همین هم توو ذهنم اومد.
مطمئنا هر یک از ما توو زندگی شاهد صحنه هایی بودیم که گاهی باعث خنده و گاهی باعث گریمون شده……..بعضی وقت ها چنان خندمون گرفته که اشک از چشامون سرازیر شده و یا برعکس بعضی از مواقع چنان گریه کردیم که باعث خنده دیگران شدیم
حتما شنیدین که می گن:” خنده بر هر درد بی درمانی دواست ”
اما جای دیگه ای هم گفتن:” کسی که زیاد می خنده و دیگران رو می خندونه خودش هزاران درد داره
یا مثلا جای دیگه هم می گن:”وقتی بغض تو گلوته گریه کن تا سبک بشی یا غم دلت بریزه بیرون….از اون طرف هم وقتی گریه می کنی می گن:”ای بابا گریه نکن!!…شگون نداره یا گریه اصلا به چشات نمی اد…اب چشمات خشک می شه ها!!!”
شما بگید!
بالاخره کجا بخندیم، کجا گریه کنیم؟؟
اینکه خنده و گریه با هم فرق دارن می تونن وجه اشتراک هم داشته باشند؟؟
پس چطور می شه بعضی از ادم ها در اوج گریه می تونن بخندن یا بالعکس در اوج خنده می تونن گریه کنن
چرا بعضی ها خندشون گریه داره و گریشون خنده دار؟؟!!
به نظر شما رنگ صداقت در خنده ها و گریه های کودکی بیشتر بود یا الان؟؟
چرا؟
امیدوارم خنده و گریه هر دو عاقلانه در زندگیمون وجود داشته باشند....
عصر پنج شنبه تصمیم گرفتیم به اتفاق خانواده بزنیم به دامان طبیعت و از آب و هوایش به اندازه ی کافی استنشاق کنیم.
به محض اینکه از شهر خارج شدیم، همانجایی بود که با خودمان گفتیم «گرد و خاکش که نصیبمان نشد» عوضش چنان گلی( با کسره) بر سرمان باریدن گرفت که گویی شیشه جلوی ماشین را بمانند ماشین های دوران جنگ گل مال(کسره یادتان نرود) کرده اند، ( همان استتار)
از صدقه سر همین ابر و رگبارهای شدید گرد و خاک در استان های غربی کمی رقیق تر می شود.
آخر یک چند روزی است که این کشور های عربی باز هم مشکل ساز شده اند، حالا خودشان نه، این گرد و غبار خاک بر سر که ظاهرآ از کشور های عربی برخاسته و با ورود بدون مجوز به خاک ایران، پس از پوشش دادن کامل استان های غربی و سردرآوردن از پایتخت و سپس مخلوط شدن با هوای مرطوب نیمه های شمالی در شکل و شمایل گل( آن کسره ه که بوووود)بر سرمان بارید.
البته ناگفته نماند که برخی از خبرگان محیط زیست، گسترش گرد و غبار در آسمان شهرهای ایران را ناشی از جنگ و ناامنی در منطقه و فارغ شدن برخی کشورهای منطقه از توسعه پایدار اعلام می کنند و می فرمایند:«این پدیده، محصول مستقیم توسعه ناپایدار در منطقه است که مستقیما به مساله جنگ و ویرانی های کشورهای خلیج فارس و دخالت های کشورهای بیگانه مربوط می شود.»
و باز هم البته; شما به خوبی خودتان ندیده و نشنیده بگیرید!
این هم از عصر پنج شنبه ای که جمعه اش کلاس داری.
یعنی طبیعی بود!؟
..... یعنی میخوان بگن طبیعیه!؟
پوست آلبالو توو یخ در بهشتش بود، کم مونده هسته ش هم بریزن که اثبات کنن طبیعیه
خلاصه این بار هم الهه اول شد، بهار، دوم، گاهی اوقات افراد روی سکوی اول و دوم با هم عوض می شن، بعد هم نگار و طبق معمول آخرین نفر هم من، البته ایندفعه باهم تمومش کردیم ولی لیوانشو نگار زودتر توو سطل انداخت.
خب از این مسابقه ی هیجان انگیز که بگذریم!!!! ( آخه اینم شد مسابقه) کلآ زیاد جدی نگیرید، ما مسابقه های عجیبی برگزار می کنیم. به عنوان مثال به نمونه ی دیگری اشاره می کنم: مسابقه ی کلاه اندازی ( هیچ ربطی به کلاهبرداری و این حرفا نداره) پس از استانداردسازی شاخص ها و رسمی کردن مسابقه مراحل و شیوه ی برگزاری تشریح خواهد شد.
از انجمن که زنگ زدن گفتن جلسه ی شورای اداری هست فکر کردم دیگه نمی ریم، انجمن نه هااااااا
فکر کردن همانا و تلفن کردن نگار همانا که چــــــــــــــــــی......
فرزاااااانه، قللکتو با خودت میاری دیگه؟!! اونجا بود که با خودم گفتم: زه خیال باطل، چه دل خجسته ای دارم مـن مثل اینکه جلسه نیم ساعته تموم می شه و شد. حالا پنج دقیقه اینور اونور!!!!
قله ی امتحانات را که با پیروزی فتح کردیم( چه اعتماد به نفسی! ( نه دقت نکردین، اینو گفتم که اعتماد به نفس بقیه رو بالا ببرم)) با دوستان که برای وداع با دانشگاه وزین( البته به مدت کوتاهی) و همراهی ما آمده بودند راهی انجمن شدیم. در این اثنا راه بین دانشگاه تا انجمن را عرض می کنم. مفهوم حقوق شهروندی که سالها مخفی مانده، منکشف شده که تاکنون نه تنها بر ما که بر تمامی اهل فن و خبره ی این کار نیز مستور مانده بوده است. از حقوق که بگذریم به مزایا و پاداش و اضافه کاری می رسیم( رفتم توو فیش حقوقی) نه جدی جدی راننده دوم یه چیزیش بود. نمی دونم فرمون از دستش در می رفت یا هر چیز دیگه ای، به هرحال ماشین که زیک زاک راه می رفت، خدا خواست و رحم کرد که خیابون خلوت بود و سالم رسیدیم.
جلسه که تموم شد تصمیم گرفتیم طبق نقشه ی قبلی قللکمان را بشکنیم( قللک من و خودم) که دوستان در شکستنش کمکمان کردند.
حالا بماند که این راه هواااااااااااار فرسخی ما رو پیاده بردن، ولی خب عوایدی هم داشت: انواع چشمها و البته آینه ها را مورد بررسی قرار دادیم، به یک مروری از بخش آینه ها و عدسی های فیزیک سال اول دبیرستان پرداختیم، آینه های مقعر، محدب( کاو و کوژ و گوژپشت نتردام و بینوایان و ویکتورهوگو، نه، از کوزت حرفی نزدیم).
و این چنین بود ........
چه پست پرانتز توو پرانتزی شد، گفتم و می گم و خواهم گفت که همیشه حواشی بیشتر از اصل
پی نوشت:زدم مانیتور رو داغون کردم آخه پشه ه(با کسره) نمی مرد، هر چه جانور و حشره بود امشب در اتاقمان است از انواع پشه ها گرفته تا زنبور، مامان از پنجره بیرونش کرد.
از یک حاشیه کوچیک و یک تلنگر بزرگ:
چقدر بد که آدم یه عالمه حرف داشته باشه و وقت نداشته باشه بگه! (نه،اشتباه نکنید راجع به مناظره های انتخاباتی حرف نمی زنم خودمو می گم)
چقدر بد و سخته که آدم نخواد تاثیر داشته باشه وموثر واقع بشه
چقدر سخته که نخوای انتخاب کنی اما تویی که انتخاب نمی کنی هم توو نتیجه موثری! چرا ؟! چرا ؟! و یه عالم چراهای دیگه!!!!
همه یه چی گفتن ما(من وخودم)هم می گیم نه واسه اینکه همه یه چی گفتن، نـــــــه،واسه اینکه ما هم مثل همه یه چی گفته باشیم.
یه حرفی توو دلم هست که نمی دونم،بگم بگم!؟یااینکه چیز،چیز کنم و نگم!؟
خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوارکج
راستی به نظر شما میشه یه دیوارکج رو(صرف نظرازتخریب ودوباره ساختنش)صاف کرد؟!!!!
پی نوشت: مواد لازم جهت روانی کردن یک فرد:
یک عدد کتاب معماری کامپیوتر، انتشارات پیام نور ( هنگام خرید به آرم پیام نور در گوشه ی بالای سمت چپ ( البته اگه کتاب رو از پشت نگه می دارید در گوشه ی بالای سمت راست) دقت نمایید)
اگر ما نسوان، زنان و بانوان( هر سه به یک معناست، رعایت ایجاز و اختصار تا این حد امروزه معمول است) نخواهیم کسی از حقوقمان دفاع کند به کجا باید مراجعه کنیم؟! به عبارت دیگر اگر ما بخواهیم هیچکس از حقوقمان دفاع نکند چه کسی را باید ببینیم ؟!
به بیان روشنتر اگر ما نخواهیم مورد حمایت واقع شویم به کجا باید دخیل ببندیم؟!
راستش ما خسته شدیم از بس مورد حمایت واقع گردیدیم ، از بس حقوقمان احقاق شد، از بس در صحنه حضور پیدا کردیم و از بس شان و منزلتمان بالا رفت.
اگر می شد یک مدت همین گوشه و کنارها و پشت و پسله ها استراحت کنیم، خیلی خوب بود. خدا را چه دیدی؟ شاید وسیله ی دیگری برای اهل تبلیغ و سیاست و مدیریت و مسئولیت پیدا شد و ما توانستیم چند صباحی را همچون ایام و لیالی گذشته در محاق مظلومیت، خستگی در کنیم.
«زن ایرانی، نجابت همراه با شجاعت»
نمی دانم چه رابطه ی مستقیمی میان نجابت و بالا رفتن از طناب است!!! از مدافعین دلسوز حقوق زنان تقاضا می کنیم که:
مرحمت فرموده ما را مس کنید از طلا گشتن پشیمان گشته ایم
این روزها حقوق و افتخارات و مواهب، آنچنان بر سر جامعه ی نسوان باریدن گرفته است که ما از جمع کردن آنها عاجزیم چه رسد به تشکر و سپاسگزاری و امتنان. اصلا مانده ایم که از کجا شروع کنیم. کدام یک را اول تحویل بگیریم، چگونه عمل کنیم که هیچکدام از دستمان در نرود. می رویم سراغ وزارت کشور، می بینیم بخش عمده ای از حقوق در نماز جمعه دارد پخش می شود، می رویم نماز جمعه، می بینیم از شهرداری باز می مانیم، می رویم شهرداری خبر می آَورند که کلی حقوق و مزایا توسط دم و دستگاه قضایی کشور، توزیع شده است. می رویم آنجا، می فهمیم که از مجلس، باز مانده ایم..... خدا کند بتوانیم این همه حق و حقوق را جمع کنیم و یک جا نشان خارجی های ... بدهیم که بفهمند ما هم ...بعله! آنقدر تبلیغ نکنند که ما: نخیر!
آخرین و شاید برجسته ترین حقی که تاکنون به ما تعلق گرفته است عبارت است از:
واگذاری تمام امور به زنان، و البته قبل از این امتیازات دیگری از قبیل: اسب سواری و پرش از روی موانع، دوچرخه سواری و ... واگذار گردید. ارزش این امتیازات درک نمی شود زیرا میزان ضرر ناشی از محرومیت آن نیز درک نمی شود. البته دوره هایی از تاریخ وجود داشته که زنان بر خر مراد سوار می شده اند اما موقعیتی پیش نیامده که بر اسب مراد سوار شوند( چنانکه از تواریخ بر می آید، جناب مراد
(F-N) در تمام طول عمر خود فاقد اسب بوده و هراز چند گاهی خرشان را جهت سواری دیگران کرایه می داده ). توصیه ی ما به تمام زنان ایرانی این است که به آن مدینه ی فاضله و جامعه ی آرمانی بیندیشند که هر زنی یک تریلی هیجده چرخ و بلکه بیشتر زیر پای خود دارد. به امید آن روز.
هر چی گشتم نبود که نبود
انگار آب شده رفته زیر زمین
ماهی شده رفته توو اقیانوس
ستاره شده رفته توو آسمون
هوا ابری که باشه و بارون هم نم نم( نه مثل دم اسب) بباره، خیابونها و کوچه ها جون می دن واسه قدم زدن. اصلا انگار قدم زدن فقط و فقط خاص روزهای ابریه، هرچند ممکنه خیلی ها از این حرف خوششون نیاد (چون به اعتقاد اونا فقط وقتی هوا آفتابی باشه می شه از خونه بیرون اومد)ولی نه قدم زدن آفتابی هم خوبه
هوا که ابری باشه، یه جورایی دل آدم می گیره، آدم دلتنگ می شه، بدون اینکه بدونه چرا؟ بدون اینکه بفهمه برای چی؟ توو این شرایط خیلی ها تصمیم می گیرن از خونه بیرون بزنن، کوچه ای، خیابونی، مسیری رو مستقیم بگیرن و راه بیفتن. توی راه اگه حسش باشه که حتما هست، می شه تصنیفی، شعری رو زیر لب زمزمه کرد ( البته این بیشتر خاص آقایونه، خانوما می تونن توو دلشون زمزمه کنن) و گوش سپرد به صدای قطره های ریز بارون.
اینجور وقتا خیابونای کوچیک و کم ترافیک بهترین گزینه برای قدم زدن هستن.، اما اگه چاره ای نباشه، مجبوری حاشیه ی یه خیابون شلوغ رو بگیری و راه بیفتی. همین که یه کم فاصله بگیری، آروم آروم دنیای اطرافت رو فراموش می کنی. رفته رفته بارون و خاطرات روزهای ابری تو رو از محیطی که در اون قدم می زنی جدا می کنن. بی خیال اطراف می شی و می چسبی به خاطره هایی که تو رو احاطه کردن، خاطره هایی که به بارون پیوند خوردن و هر وقت بارون می باره به یادت میان، پیوندشون با بارون انقدر غلیظه که خیلی وقتا حس می کنی این خاطره ها از بس که توی بارون موندن و با بارون به یادت اومدن که خیس خیس هستن. مثل لباسهات که حالا خیس شدن، نم برداشتن، اما مزاحم قدم زدنت نیستن، زیر بارون باید قدم بزنی و گاهی اوقات برای اینکه حالت جا بیاد سرت رو بالا بگیری تا تمام صورتت بارون رو لمس کنه.
دنیا گاهی به اندازه ی همین قدم زدن ها کوچیک می شه، تبدیل می شه به همون خاطره هایی که برات باقی موندن. دیگه مهم نیست این خاطره ها مثل عکس های قدیمی رنگ و رو رفته باشن، مهم بودن همین خاطره هاست که با بارون میان و تو رو احاطه می کنن.
مهم همین بارونه و خاطره هایی که همیشه خیس هستن!
همه ی اینا وقتیه که بارونه نم نم باشه نه از این بارونای.......

