تبليغاتX
imperfect-world
روزی با طعم " یخ در بهشت آلبالو با بستنی وانیلی_کاکائویی "

یعنی طبیعی بود!؟

..... یعنی میخوان بگن طبیعیه!؟

پوست آلبالو توو یخ در بهشتش بود، کم مونده هسته ش هم بریزن که اثبات کنن طبیعیه

خلاصه این بار هم الهه اول شد، بهار، دوم، گاهی اوقات افراد روی سکوی اول و دوم با هم عوض می شن، بعد هم نگار و طبق معمول آخرین نفر هم من، البته ایندفعه باهم تمومش کردیم ولی لیوانشو نگار زودتر توو سطل انداخت.

خب از این مسابقه ی هیجان انگیز که بگذریم!!!! ( آخه اینم شد مسابقه) کلآ  زیاد جدی نگیرید، ما مسابقه های عجیبی برگزار می کنیم. به عنوان مثال به نمونه ی دیگری اشاره می کنم: مسابقه ی کلاه اندازی ( هیچ ربطی به کلاهبرداری و این حرفا نداره) پس از استانداردسازی شاخص ها و رسمی کردن مسابقه مراحل و شیوه ی برگزاری تشریح خواهد شد.

از انجمن که زنگ زدن گفتن جلسه ی شورای اداری هست فکر کردم دیگه نمی ریم، انجمن نه هااااااا

فکر کردن همانا و تلفن کردن نگار همانا که چــــــــــــــــــی......

فرزاااااانه، قللکتو با خودت میاری دیگه؟!! اونجا بود که با خودم گفتم: زه خیال باطل، چه دل خجسته ای دارم مـن مثل اینکه جلسه نیم ساعته تموم می شه و شد. حالا پنج دقیقه اینور اونور!!!!

قله ی امتحانات را که با پیروزی فتح کردیم( چه اعتماد به نفسی! ( نه دقت نکردین، اینو گفتم که اعتماد به نفس بقیه رو بالا ببرم)) با دوستان که برای وداع با دانشگاه وزین( البته به مدت کوتاهی) و همراهی ما آمده بودند راهی انجمن شدیم. در این اثنا راه بین دانشگاه تا انجمن را عرض می کنم. مفهوم حقوق شهروندی که سالها مخفی مانده، منکشف شده که تاکنون نه تنها بر ما که بر تمامی اهل فن و خبره ی این کار نیز مستور مانده بوده است. از حقوق که بگذریم به مزایا و پاداش و اضافه کاری می رسیم( رفتم توو فیش حقوقی) نه جدی جدی راننده دوم یه چیزیش بود. نمی دونم فرمون از دستش در می رفت یا هر چیز دیگه ای، به هرحال ماشین که زیک زاک راه می رفت، خدا خواست و رحم کرد که خیابون خلوت بود و سالم رسیدیم.

جلسه که تموم شد تصمیم گرفتیم طبق نقشه ی قبلی قللکمان را بشکنیم( قللک من و خودم) که دوستان در شکستنش کمکمان کردند.

حالا بماند که این راه هواااااااااااار فرسخی ما رو پیاده بردن، ولی خب عوایدی هم داشت: انواع چشمها و البته آینه ها را مورد بررسی قرار دادیم، به یک مروری از بخش آینه ها و عدسی های فیزیک سال اول دبیرستان پرداختیم، آینه های مقعر، محدب( کاو و کوژ و گوژپشت نتردام و بینوایان و ویکتورهوگو، نه، از کوزت حرفی نزدیم).

و این چنین بود ........

چه پست پرانتز توو پرانتزی شد، گفتم و می گم و خواهم گفت که همیشه حواشی بیشتر از اصل

پی نوشت:زدم مانیتور رو داغون کردم آخه پشه ه(با کسره) نمی مرد، هر چه جانور و حشره بود امشب در اتاقمان است از انواع پشه ها گرفته تا زنبور، مامان از پنجره بیرونش کرد.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت23:29توسط Farzaneh |
مستند یا فیلمی براساس ذهن نویسنده !؟

از یک حاشیه کوچیک و یک تلنگر بزرگ:

چقدر بد که آدم یه عالمه حرف داشته باشه و وقت نداشته باشه بگه! (نه،اشتباه نکنید راجع به مناظره های انتخاباتی حرف نمی زنم خودمو می گم)

چقدر بد و سخته که آدم نخواد تاثیر داشته باشه وموثر واقع بشه

چقدر سخته که نخوای انتخاب کنی اما تویی که انتخاب نمی کنی هم توو نتیجه موثری!  چرا ؟! چرا ؟! و یه عالم چراهای دیگه!!!!

همه یه چی گفتن ما(من وخودم)هم می گیم نه واسه اینکه همه یه چی گفتن، نـــــــه،واسه اینکه ما هم مثل همه یه چی گفته باشیم.

یه حرفی توو دلم هست که نمی دونم،بگم بگم!؟یااینکه چیز،چیز کنم و نگم!؟

     

      خشت اول چون نهد معمار کج           تا ثریا می رود دیوارکج

 راستی به نظر شما میشه یه دیوارکج رو(صرف نظرازتخریب ودوباره ساختنش)صاف کرد؟!!!!

پی نوشت: مواد لازم جهت روانی کردن یک فرد:

 یک عدد کتاب معماری کامپیوتر، انتشارات پیام نور ( هنگام خرید به آرم پیام نور در گوشه ی بالای سمت چپ ( البته اگه کتاب رو از پشت نگه می دارید در گوشه ی بالای سمت راست) دقت نمایید)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت11:55توسط Farzaneh |
احقاق حقوق!!!!

اگر ما نسوان، زنان و بانوان( هر سه به یک معناست، رعایت ایجاز و اختصار تا این حد امروزه معمول است) نخواهیم کسی از حقوقمان دفاع کند به کجا باید مراجعه کنیم؟! به عبارت دیگر اگر ما بخواهیم هیچکس از حقوقمان دفاع نکند چه کسی را باید ببینیم ؟!

به بیان روشنتر اگر ما نخواهیم مورد حمایت واقع شویم به کجا باید دخیل ببندیم؟!

راستش ما خسته شدیم از بس مورد حمایت واقع گردیدیم ، از بس حقوقمان احقاق شد، از بس در صحنه حضور پیدا کردیم و از بس شان و منزلتمان بالا رفت.

اگر می شد یک مدت همین گوشه و کنارها و پشت و پسله ها استراحت کنیم، خیلی خوب بود. خدا را چه دیدی؟ شاید وسیله ی دیگری برای اهل تبلیغ و سیاست و مدیریت و مسئولیت پیدا شد و ما توانستیم چند صباحی را همچون ایام و لیالی گذشته در محاق مظلومیت، خستگی در کنیم.

«زن ایرانی، نجابت همراه با شجاعت»

نمی دانم چه رابطه ی مستقیمی میان نجابت و بالا رفتن از طناب است!!!  از مدافعین دلسوز حقوق زنان تقاضا می کنیم که: 

مرحمت فرموده ما را مس کنید         از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

این روزها حقوق و افتخارات و مواهب، آنچنان بر سر جامعه ی نسوان باریدن گرفته است که ما از جمع کردن آنها عاجزیم چه رسد به تشکر و سپاسگزاری و امتنان. اصلا مانده ایم که از کجا شروع کنیم. کدام یک را اول تحویل بگیریم، چگونه عمل کنیم که هیچکدام از دستمان در نرود.  می رویم سراغ وزارت کشور، می بینیم بخش عمده ای از حقوق در نماز جمعه دارد پخش می شود، می رویم نماز جمعه، می بینیم از شهرداری باز می مانیم، می رویم شهرداری خبر می آَورند که کلی حقوق و مزایا توسط دم و دستگاه قضایی کشور، توزیع شده است. می رویم آنجا، می فهمیم که از مجلس، باز مانده ایم..... خدا کند بتوانیم این همه حق و حقوق را جمع کنیم و یک جا نشان خارجی های ... بدهیم که بفهمند ما هم ...بعله! آنقدر تبلیغ نکنند که ما: نخیر!

آخرین و شاید برجسته ترین حقی که تاکنون به ما تعلق گرفته است عبارت است از:

واگذاری تمام امور به زنان، و البته قبل از این امتیازات دیگری از قبیل:   اسب سواری و پرش از روی موانع، دوچرخه سواری و ... واگذار گردید. ارزش این امتیازات درک نمی شود زیرا میزان ضرر ناشی از محرومیت آن  نیز درک نمی شود. البته دوره هایی از تاریخ وجود داشته که زنان بر خر مراد سوار می شده اند اما موقعیتی پیش نیامده که بر اسب مراد سوار شوند( چنانکه از تواریخ بر می آید، جناب مراد(F-N) در تمام طول عمر خود فاقد اسب بوده و هراز چند گاهی خرشان را جهت سواری دیگران کرایه می داده ). توصیه ی ما به تمام زنان ایرانی این است که به آن مدینه ی فاضله و جامعه ی آرمانی بیندیشند که هر زنی یک تریلی هیجده چرخ و بلکه بیشتر زیر پای خود دارد. به امید آن روز.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت13:1توسط Farzaneh |
!!!!!!!
                   

هر چی گشتم نبود که نبود

                     انگار آب شده رفته زیر زمین

                     ماهی شده رفته توو اقیانوس

                      ستاره شده رفته توو آسمون

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت14:24توسط Farzaneh |
خاطره های خیس

هوا ابری که باشه و بارون هم نم نم( نه مثل دم اسب) بباره، خیابونها و کوچه ها جون می دن واسه قدم زدن. اصلا انگار قدم زدن فقط و فقط خاص روزهای ابریه، هرچند ممکنه خیلی ها از این حرف خوششون نیاد  (چون به اعتقاد اونا فقط وقتی هوا آفتابی باشه می شه از خونه بیرون اومد)ولی نه قدم زدن آفتابی هم خوبه

هوا که ابری باشه، یه جورایی دل آدم می گیره، آدم دلتنگ می شه، بدون اینکه بدونه چرا؟ بدون اینکه بفهمه برای چی؟ توو این شرایط خیلی ها تصمیم می گیرن از خونه بیرون بزنن، کوچه ای، خیابونی، مسیری رو مستقیم بگیرن و راه بیفتن. توی راه اگه حسش باشه که حتما هست، می شه تصنیفی، شعری رو زیر لب زمزمه کرد ( البته این بیشتر خاص آقایونه، خانوما می تونن توو دلشون زمزمه کنن) و گوش سپرد به صدای قطره های ریز بارون.

اینجور وقتا خیابونای کوچیک و کم ترافیک بهترین گزینه برای قدم زدن هستن.، اما اگه چاره ای نباشه، مجبوری حاشیه ی یه خیابون شلوغ رو بگیری و راه بیفتی. همین که یه کم فاصله بگیری، آروم آروم دنیای اطرافت رو فراموش می کنی. رفته رفته بارون و خاطرات روزهای ابری تو رو از محیطی که در اون قدم می زنی جدا می کنن. بی خیال اطراف   می شی و می چسبی به خاطره هایی که تو رو احاطه کردن، خاطره هایی که به بارون پیوند خوردن و هر وقت بارون می باره به یادت میان، پیوندشون با بارون انقدر غلیظه که خیلی وقتا حس می کنی این خاطره ها از بس که توی بارون موندن و با بارون به یادت اومدن که خیس خیس هستن. مثل لباسهات که حالا خیس شدن، نم برداشتن، اما مزاحم قدم زدنت نیستن، زیر بارون باید قدم بزنی و گاهی اوقات برای اینکه حالت جا بیاد سرت رو بالا بگیری تا تمام صورتت بارون رو لمس کنه.

دنیا گاهی به اندازه ی همین قدم زدن ها کوچیک می شه، تبدیل می شه به همون خاطره هایی که برات باقی موندن. دیگه مهم نیست این خاطره ها مثل عکس های قدیمی رنگ و رو رفته باشن، مهم بودن همین خاطره هاست که با بارون میان و تو رو احاطه می کنن.

مهم همین بارونه و خاطره هایی که همیشه خیس هستن!      

همه ی اینا وقتیه که بارونه نم نم باشه نه از این بارونای.......

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت0:12توسط Farzaneh |
تقریبا ایران گردی در نه روز نوروز!!!!!!!

نمی دونم عید به کجا مسافرت کردین؟ امیدوارم هرجا که رفتین بهتون خوش گذشته باشه. خیلی ها هستن که نمی دونن از تعطیلاتشون چه جوری استفاده کنن، نمی دونن کجا برن، واسه همین هم زانوی غم بغل می گیرن و مدام می گن کجا بریم؟

بعضی ها هم از بس که یه جا رفتن دیگه صفا نمی کنن و همه چیز براشون تکراری شده، خیلی ها هم فکر می کنن حتما باید سفر خارج از کشور برن چون اگه غیر این باشه به گروه خونیشون نمی خوره، اما من می گم خیلی بده که توو ایران باشیم اما خبر از جاهای شگفت انگیزی که در ایران هست نداشته باشیم. کاش می شد قبل از اینکه مارکوپولو باشیم اول کل جاهای دیدنی ایران رو از نزدیک می دیدیم، یک صبح یا غروب رو با هوای دلپذیر اونجا سپری می کردیم بعد کفش جهانگردی به پا می کردیم.

یکی از این جاها که می گم «جنت شهر» که به واقع باید گفت اسمش کاملا برازنده ش هست. درخت های نخل یه طرف جاده و درخت های پرتقال و بهارنارنج  طرف دیگه ی جاده و عطر بهارنارنج که بعد گذشتن از اون جاده بازم می تونستی حسش کنی.

از شمال تا جنوب، نقاط مرکزی و کویری ، سواحل وجزایر خلیج فارس، خاطره ی خیس یه نیم ایران گردی رو به جا گذاشت. 

نمی خوام سفرنامه بنویسم چون نمی تونم اون جور که باید بنگارمش.

حواشی: یکی می گفت شما شهر بارونی ها هر جا که می رین بارون رو هم با خودتون می برین، راستم می گفت، قشم سالی یکی- دو بار ممکنه که بارون بباره اما نمی دونم چرا تا ما رو دیده بود هی می بارید جوری که ساکنینش هم تعجب کرده بودن;این وقت سااااال، اون بارووون

این عنوانه منو یاد یه بحث مفصلی میندازه که با یکی راجع به نوروز داشتم، هی اصرار داشت بگه که نوروز واسه اینکه اسمش نو روزه می خوان روزهای تعطیلش رو نه روزه بکنن، حالا منم هی اصرار داشتم که بگم اخه ببین این نوروز که ما می گیم یعنی روز نو، جدید، تازه و از اینا می دونین چیه؟ اینا همه ریشه در دوران کودکی اون فرد داشته هااااااا فکر می کنم وقتی کلاس اولی بودن 9 رو به حروف اینجوری----> نو     می نوشتن نه نه( وای دیدین چی شد اومدم ابرو رو درست کنم زدم چشم رو کور کردم، منظورم نه 9 بوداااااا )

نصف پستم رو حاشیه ها تشکیل دادن! خیلی زشته!؟ نــــــــه؟ ولی باید بپذیریم چه بخوایم چه نخوایم همیشه حواشی بیشتر از اصل(با کسره) حداقل .....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت15:18توسط Farzaneh |
وقتی نوروز ما رو سرکار می ذاره!!!!

دیگه چیزی نمونده، چند روز فقط چند روز(2 روز) اگه دندون روی جگر بذاریم، زمین همونطور که داره دور خودش می چرخه، اطراف خورشید رو یه دور دیگه می گرده (چه بچرخ بچرخیـــــــه توی فضا) تا سال 1388 شمسی هم از راه برسه.

البته بزرگترها می گن که «آدم تا جوان ست اینقدر از این مناسبت فرخنده (فرخنده رو گاهی اوقات یه جوری می گن که نگو و نپرس ) خوشش میاد، بعد- البته نه که بدش بیادا- اما یه جورایی با فرا رسیدن سال جدید یاد گذر زمان می افته» و اینکه دیگه ماشینش افتاده توی سرازیری و بدجوری سرعت گرفته.

از قدیم و ندیم، قبل از رسیدن بهار هر کسی یه جور خودش رو آماده می کرد تا به استقبال نوروز بره، ما در ایام قدیم زندگی نکردیم و نمی دونیم مثلا 700 یا 800 سال پیش مردم برای اینکه باهم چشم و هم چشمی کنن از چه مغازه ای خرید می کردن و مارک لباسشون رو چطوری به رخ هم می کشیدن، اما نگفته پیداس که به هرحال اون زمان ها هم این سنت های حسنه!! رواج داشتن.

این روزا مردم جوری به ویترین مغازه ها زل می زنن و در تب و تابی عجیب هستن که انگار بزرگترین دغدغه زندگیشون خرید کردن، انگار همه ما رو مجبور کردن که خرید کنیم و اگه نکنیم از قافله جا موندیم و اگه نخریم، سنت شکستیم و رسم دیرینه ای رو زیر پا گذاشتیم که باید منتظر عواقب ناگوارش باشیم.خیابونا انقدر شلوغه که آدمو یاد خیابونای هند میندازه

خلاصه اینکه نوروز واسه هر کی چیزی نداشته باشه ( که داره و خیلی هم خوبه) واسه این روزنامه ها و رسانه ها سوژه ی خوبیه که بخوان روش (رویش) جولان بدن ، به قول مجری های سیما، با ما باشید تا یه سری از عنوان های گزارشی رو ببینید :

·        عید آمد و ما خانه ی دل را نتکاندیم

·        به کجا چنین شتابان!؟ ( گون از نسیم پرسید، این عنوانه رو که شنیدم یه دفعه ای یاد این درسمون توو ادبیات افتادم )

·        خانواده و خرید

·        تجمل را مهمان هفت سین نکنید

بازم هستن.....

یه جورایی از اون اولیه خوشم اومده هاااا

چرا فراموش می کنیم زنگارهایی که دیگران کمترممکنه ببینن رو پاک کنیم، زنگارهایی که به بودنشون عادت کردیم و هی تلمبار می کنیم و فکر می کنیم داریم تغییر ایجاد میکنیم.

از تغییرخبری نیست. وقتی کارگران دوده گیر اواخر اسفند هنوز خونه ی خودشون رو تمییز نکردن، البته اگه خونه ای در کار باشه. هنوز تغییری در کار نیست چون باربران بازار میوه فروشها با پشتی خمیده و دستانی پر از خالی شبا به خونه برمی گردن و شلوار پسرک دعافروش هنوز هم پینه داره. همه ی اینها گواهند که تغییری رخ نداده

به قول یه شعری که می گه:

مردمکاتون به کجا زل زدن           باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟!

                       عیدتون مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت13:24توسط Farzaneh |
.......

و من هنوز هم رفتنش رو باور نکردم و با نگاه به عکسش اشک می ریزم چطور می شه خاموشی اونو باور کرد.

چقدر سخت بود شنیدن خبر مرگ او، چقدر سخت بود باور نکردن مرگ او و سخت تر از همه ی اونا چقدر سخت بود دادن این خبر به دیگران

خواهرم می گه سنمون که کم کم بالا میره بیشتر شاهد مرگ آشناها و از دست دادن اونا می شیم. چقدر سخته باور کردن این واقعیت

17 سال مدت زمان خوبیه برای شناختن آدمیت یه آدم، عزیز جونم انسانی مهربان با قلبی بسیار بزرگ بود. هرگز ندیدم که گله ای کنه و شکایتی داشته باشه، به زندگی امیدوار بود و دغدغه ی ذهنش مردمی بودن که گوشه و کنار این دنیای بزرگ زندگی می کنن بدون کمترین امکانات، دغدغه ش این بی عدالتی ها و نابرابریها بود.

عاشق آسمون و ستاره ها بود، وقتی ازش پرسیدم چرا؟ می گفت مردم همه جای دنیا ستاره ها رو نگاه می کنن.

همین سال قبل گردونه چرخید وچرخید و اونو از این زمین خاکی به قلب آسمون برد، به جایی که همیشه نگاهش می کرد.

به هر دلیلی که باشه به سراغمون می یاد، مرگ رو می گم، حق داریم برای اومدنش متحمل رنج و غم و اندوه بشیم، اومدنش، زجر دوری از عزیزی رو بر دل ما می نشونه اما می یاد و اون لحظه هیچ جوری نمی شه درد دلت رو التیام ببخشی! آرزوی یک بار دیدنش یا شنیدنش رو داری ولی....         

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت10:38توسط Farzaneh |
به عنوانش فکر نکردم

امروز یه روز دیگه بود .(خب معلومه هر روزی، یه روز دیگه ست)

ولی امروز متفاوت و خاص بود.

امروز پر از تهی بود ولی نــــــــــه

هیچ وقت نمی شه که بگیم خالی از پر!!!!!؟؟

چرا نمی شه گفت خالی از چیزی؟!

چرا فقط می گیم پر از چیزی؟!

دیدین یه مجموعه وقتی تووش هیچ عنصری نیست بهش می گیم مجموعه ی تهی ؟ ولی وقتی علامت تهی رو تووش بذاریم دیگه اون مجموعه تهی نیست، امروز مثل اون مجموعه ای بود که دیگه تهی نبود انقدر پر بود که دیگه زیر مجموعه هاش قابل شمارش نبودن

امروز خودش خالی بود ولی چیزایی که اتفاق افتاد و حرفایی که زده شد خیلی پر بودن.

شنیدین میگن آدما خودشون می تونن تعیین کنن که روزشون چه جوری باشه و چه جوری شروع بشه!؟

امروز اینجوری نبود، خودش شروع شد تونستیم یه جاهایی اون وسطا (وسط ها) تاثیر گذار باشیم ولی بازم همونجوری تموم شد که خودش می خواست.

امروز دوست داشتنی بود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت23:30توسط Farzaneh |
شناخت خود و دنیای زنجیره ای

 

 

پلان اول: اولش اومده بودم تا از جشنواره ی سراسری نوآوری علمی و شکوفایی فرهنگی بگم ولی دیدم نگار با جزئیات هرچه تمام تر به تحلیل و بررسی این جشنواره پرداخته.

اما خب انگار یه چیزایی از دستش در رفته، نه اینکه هر چیو می شنوه می نویسه مثل اینکه یه چیزایی رو نشنیده، مثلا از تلاشها و زحماتی که برای برگزاری جشنواره کشیده شد.4 ماه تلاش،4 ماه تلاش کردند که این جشنواره اینگونه برگزار شد!!!!!                                                      

و نکته ی دیگه اینکه بخش داوری در همون لحظه(اختتامیه) هم مشغول به قضاوت بودند!!! به هر حال اینکه این جشنواره تونسته به عنوان یه رویداد بزرگ اخبار رسانه ها و افکار عمومی رو متوجه ی خودش بکنه برای خیلی ها جای امیدواری هست و این دور از انصافه که نگیم دست اندرکاران برگزاری این جشنواره به شکل ماهرانه ای تونستن به اون عمومیت ببخشن.                                          

همین و بس 

پلان دوم: این روزا زیاد می بینیم و می شنویم و به این عبارت برمی خوریم، «شناخت خود»اصن ما خودمون رو می شناسیم؟ اگه می شناسیم ،چقدر!؟ چقدر خودمون رو می شناسیم؟؟

این روزا برخلاف ایجاد تغییرهای عمیق فرهنگی و تغییر توو شیوه ی زندگی، خیلی از افراد توو رویارویی با مسائل زندگی فاقد تواناییهای لازم و اساسی هستن و همین مساله اونها رو توو برخورد با مسائل و مشکلات زندگی روزمره و مقتضیات( نمی شد به جاش از کلمه ی دیگه ای استفاده کنم،این احساسم رو بیشتر منتقل می کنه) اون آسیب پذیر می کنه. بشر امروز هدف اصلی زندگی رو که تعالی و شکوفایی انسانه، زیر پا گذاشته و این به دلیل نداشتن روش درستی از زندگیه

آموزشهای مختلفی رو تحت عنوان مهارتهای زندگی می بینیم ولی آیا درباره ی شیوه های درست زندگی، مهارتهای لازم رو کسب کردیم!!؟  مردم ما همه کار می کنن بجز زندگی، برای همه چیز وقت دارن بجز زندگی (نمی دونم،شایدم اشتباه می کنم).                                   

مگه نه اینکه مهارتهای زندگی اونایی هستن که به ما کمک می کنن تا زندگی خوب،شاد و موفقی داشته باشیم!!؟                                

ولی ظاهرا این مهارتها نتونسته کمکی بکنه                                                                                                          مهارت زندگی یعنی اینکه بتونیم استعدادها و نقاط قوت خودمون رو خوب بشناسیم، اونها رو پرورش بدیم، با دیگران ارتباط برقرار کنیم و روابط خوب و صمیمانه ای داشته باشیم، باید بتونیم احساسات و آرزوهای خودمون رو بیان کنیم، خوب تصمیم بگیریم، وقتی دچار هیجان می شیم با اونها کنار بیایم و به شکل درستی ابراز کنیم که به خودمون و دیگران صدمه ای نزنیم. 

              

یکی از مهمترین چیزهایی که به ما کمک می کنه تا زندگی خوب و موفقی داشته باشیم اینه که  خودمون رو بشناسیم. احساس خوبی نسبت به خودمون داشته باشیم و از کسی که هستیم شاد و راضی باشیم .                                                                                                                   فکر می کنید ویژگی های کسی که احساس خوبی نسبت به خودش داره چیه؟                         

(البته این شاد و راضی بودن،زیادیش، یه کم خطرناک می شه هاااا) 

- خصوصیات منفی و مثبت خودش رو می دونه و به اونها فکر می کنه( از مثبت استفاده می کنه و منفی ها رو قبول می کنه و سعی می کنه اونها رو اصلاح کنه)                                                                                                                                          - مسئولیت رفتارهاش رو قبول می کنه، به خودش و دیگران احترام می ذاره (اینو پدرم میگه)                                                                                                                                  - برای موفق شدن تلاش می کنه و موفق هم می شه.

حالا اینکه این دو تا پلان چه ربطی به هم داشتن!!همه چیز توو این دنیا مثل یه زنجیر بهم پیوسته ست.                                                                                                                                این مطالب چیزایی بود که خوندم و شنیدم و دیدم و.....

                                                                    

                                                                                                                                           

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت17:43توسط Farzaneh |
دعای خیر یا....

دیروز خیلی عجله داشتم(زیااااد) ولی انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من سر وقت نرسم وon time  بودنم رو از دست بدم.

لباسهای اتو نکرده(انگار از دهن گاو در اومده بودن) شلخته نیستمااا ولی نمی دونم چرا دیروز همه چی یه جور دیگه بود !!!

بلاخره هر جوری بود از در خونه بیرون رفتم ولی انگار باز هم باید اتفاقایی می افتاد که من دیرتر و دیرتر برسم.

زودتر از همیشه یه تاکسی اومد.سوار شدم، یه خانمی تقریبا50-49 ساله روی صندلی جلو نشسته بودن،همه چیز خوب بود تا اینکه یه جوون با ماشین از سمت مقابل با سرعت نور!!؟ نه دیگه خیلی مبالغه کردم، نور نبود(حدودآ نور ) اومد سمت تاکسی ای که من توش نشسته بودم و از اینجا بود که ماجرا شروع شد. خانم 50 ساله سر صحبت رو باز کردن و قصد بستن هم نداشتن، صحبت که چه عرض کنم هر چی بد و بیراه بود نثار جوانان این مرز و بوم، کشور عزیزمان ایران، کردن و آقای راننده هم همه چی رو با سر تایید می کردن و با سرعتی نظیر سرعت لاک پشت (بازم مبالغه) ماشین رو می روندن (توو دلم گفتم می خوای یکم تندتر بری؟) مثل اینکه بد و بیراها تمومی نداشت، انگار نه انگار که یه جوون نشسته توو ماشین و داره حرص می خوره که سر وقت نمی رسه. (خدایا یه کاری کن که زودتر برسم).

آخ جون دارم میرسم! یه کمی که حرص خوردنم کمتر شده بود فهمیدم بد و بیراهای خانومه به پایان رسیدن و این جملاتی بود که در انتها شنیدم و پیاده شدم     

 خدایا به جوونای ما صبر بده.

خدایا بهشون آرامش بده تا بتونن زندگی کنن.

این جوونا باید مراقب خودشون باشن، دشمن در کمینه!!!!!!!!!

راستی دیر رسیدمااااااا

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت15:56توسط Farzaneh |
KEO یا ماشین زمان!!!؟

 

تصور کنید داستان ماشین زمان یه روزی به واقعیت بپیونده و شما بتونید بر اون سوار شید و به گذشته سفر کنید، فکر می کنید اون چیزی رو که می بینید همونیه که توو کتابای تاریخ وجود داره؟

بعید به نظر می رسه اون چیزی که امروز به عنوان میراث گذشته به ما رسیده همون چیزی باشه که عینا توو تاریخ رخ داده، اونم وقتی که تصمیم می گیرید نه سالها که قرن ها به عقب برگردید، اون چیزی که از گذشته وجود داره شاید برای درک درست و کامل دیدگاه های گذشتگان ما کافی نباشه، جدی جدی چی می شد اگه یه دفعه ای می تونستیم گنجینه ای از اعتقادها، باورها، آرزوها، حرف ها و تصاویر کسایی که حدود 50هزار سال پیش نقش هایی رو بر دل غارها رسم می کردن پیدا کنیم که خطاب به ما نوشته شده!!!!

 

نمی دونم راجع به KEO چیزی شنیدین یا نه!؟

از پرسش های بی پاسخ(نه سوال های بی جواب، اینم واسه اینکه از کلمات عربی کمتر استفاده کرده باشم ) و برابری فرصت ها و اینا گفتیم وقتی اهداف  KEOرو می خوندم دیدم اهدافش چقدر برمی گرده به پست قبلی البته نمی دونم چرا خودمم هی دلم می خواست ربطشو زیادتر کنم ولی نه واقعا ربط دارن.

بذارین اول بگم KEO چیه؟KEO یه ماهواره س که اسمش بر مبنای آواهای قابل تلفظ توو بیشتر زبانها گرفته شده، این ماهواره که من اسمشو می ذارم ماشین زمان!!! به هر فرد زنده ی ساکن فعلی کره ی زمین اجازه می ده که بتونه حدود 4 صفحه متن رو به عنوان پیام به فضا ارسال کنه، این پیام ها سال 2011 به فضا فرستاده می شن و 50هزار سال دیگه دست نخورده برمی گردن به زمین.

 وحالا ربطش با دو پست قبلی، از تحلیل محتوای پیام ها و مقایسه ی بین اونا چیزهایی بدست میاد که به ما توو پاسخ دادن به پرسش هایی مثل( هی می خوام عربی ننویسم و به جای مثل بنویسم مانند ولی متنم زیادی ادبی می شه)«ما چه کسایی هستیم؟و اینکه چه جوری می تونیم از الان زندگی بهتری با همدیگه داشته باشیم؟» کمک می کنه

 با خودم فکر کردم که من چی می تونم بنویسم تا به آیندگانم برای پاسخ دادن به پرسش هایی که خودمم پاسخش رو نمی دونم کمک کرده باشم.

اولش فکر کردم که یه جمله بنویسم چون بعضی وقتا یه جمله ی کوتاه انقدر حرف توو خودش داره که یه طومار بلند بالا نه! ولی بعد هیچ     جمله ای پیدا نکردم وقتی یه کمی بیشتر فکر کردم دلم خواست که دو تا پست قبلی+ نظراتش رو برای آدمای 50هزار سال بعد بفرستم تا اینکه با آرزوها و دغدغه های مردم روزگار ما بیشتر آشنا بشن،جدآ که انتقال تاریخ بی کم و کاست چقدر سخته!!

 کاش همه می دونستن که توو انتقال درست مفاهیم مسئولن....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت0:13توسط Farzaneh |
عبور از تردیدها

وقتی می خواستم این پست رو بذارم خیلی فکر کردم که عنوانش رو چی بذارم تا اینکه به این عنوان رسیدم، نمی دونم چرا ولی فکر می کنم بهترین عنوان ممکن رو کشف کردم(حتمآ الان میگین چقدر خودشیفته) هیچ وقت از " ترین" (صفت عالی: صفت یا اسم + ترین ) برای کارهایی که انجام می دم استفاده نمی کنم اما ایندفعه دلم خواست که بگم.

 

روزگار عجیبیه! اگر تعریف کنی عزیز کسایی می شی و مغضوب کسای دیگه! اگر انتقاد کنی و معایب رو نشون بدی باز هم مغضوب کسایی می شی یا عزیز کسای دیگه و اگر میانه رو بگیری و به انصاف بخوای بگی که دیگه می گن ادای روشنفکرها رو در نیار و خودت رو توو موضع برتر قرار نده یا محافظه کاری رو کنار بذار و تازه راه چهارم هم وجود داره که برخی اون رو در پیش می گیرن و با قیافه ای حق به جانب هیچ کس و هیچ چیز رو به رسمیت نمی شناسن و بر برج عاج تکیه می زنن و از تفاخر خودشون و ملامت دیگران اسب مرادشون رو می تازونن، اینا کسایی هستن که بر اصول ومبانی ناشناخته ای اصراردارن و در آخر هم اظهار می کنن که آفتاب روز بعد برای شما تیرگی ها و ابهام هارو روشن می کنه.

اما براستی چه باید کرد؟؟!!

گاهی توو کتاب ها و روزنامه ها و چه چه سیر می کنیم تا ببینیم  درپس پرده های ابهام  و پرسش های بی جواب ما چه رازی نهفته ست و هر اظهار نظری رو مطالعه می کنیم تا شاید به جواب قانع کننده ای برسیم.

 آیا به حقیقت ماجرا پی بردیم یا اینکه به ابهام ها و تردید ها اضافه شده؟؟!!

واقعآ که روزگار عجیبیه، چه ساز و کاری رو باید در نظر بگیریم تا به قله ی اطمینان صعود کنیم ؟

از قدیم می گفتند جوینده یابنده است اما شاید این عبارت رو باید تغییر داد و تجربه ی امروز رو هم  در نظر گرفت چون نسل امروز اینو می گه «هر چه گشتیم ندیدیم، نگرد که نمی بینی»

کدومش درسته؟؟!!

باز هم براستی باید گفت روزگار، روزگار عجیب و غریبی است!  

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت0:20توسط Farzaneh |
غول چراغ جادو
 

به نظر شما آرزوهای هرکسی  secretیا نه!!!؟؟

 

بعضیا می گن آرزوها دو دسته اند:یه دسته private ان،

یه دسته هم  public نمی دونم (باز گفتم نمی دونم)

 آرزوهای من انگاری merivate) Private merivate تابع

 private یادتونه که توو زبان فارسی خونده بودیم، مثلآ

کتاب متاب، متاب تابع کتاب) سرشون نمی شه

راستی تا حالا به آرزوهاتون فکر کردین،اگه همین الان یه

 غول چراغ جادو(!!!) بیاد و بگه سه تا آرزو بکن; چی میگین!؟

اصن خودم،بذارین ببینم آرزوهای خودم چی ان!!؟

آهان

اولیش اینه که آرزو می کردم کشورمون یه کشور جهان سومی

 نبود.

دومیش:می تونستم فکر آدما رو بخونم و بفهمم توو ذهنشون

چی میگذره (البته بعضی وقتا ناخودآگاه این کار رو می کنم ).

و اما سومیش:وقتی به سومی فکر می کردم فهمیدم نیازی

 نبود دوتای اولی رو آرزو کنم، چون همشون می تونن توو

سومی جا بگیرن و برآورده شن،آرزوی سومم که فکر می کنم

آرزوی تمام آرزوهاست اینه که یه ساعت داشتم و می تونستم

زمان رو متوقف کنم اون وقت می تونستم هر کاری رو انجام بدم

مثلآ کشورمو از جهان سوم بودن در بیارم و یا اینکه فکر آدما رو

بخونم وخیلی کارهای دیگه، ساعت برنارد که یادتونه،آره

خودشه، همونو می خوام.

شما چه آرزویی دارین؟

راستی چرا میگن آدما آرزوهاشون تمومی نداره!!!!!!!؟

به نظر من اگه آرزوها برنامه ریزی شده باشن خیلی هم زود

تموم می شن.               

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت13:4توسط Farzaneh |
اینم از ساختمان

 

این ساختمونه با اونای دیگه یه فرقهایی داره،اونای دیگه

میانه هستن و قانون تعادل رو رعایت می کنن

 (نه افراط،نه تفریط)ولی این یه جایی اصن منطق

 سرش نمی شه،مثل فصل1 و باید حدس بزنی،حالا

از کجا و چه جوری!!!!!!؟؟؟خدا می دونه یا شایدم

دست خودمونه، به قول آقای روشن که می گفت:

اینا دیگه بستگی به این داره که شیر می خوری یا نه(!!!!!)

اگه بخوری که خوش به حالت می شه و اگه نخوری..........

بله،درست حدس زدین ، نمی تونی حلش کنی.

(من نمی خوردم و نمی خورم و نخواهم خورد)حالا

شیر کاکائو-->بخاطر کاکائو،شیرموزو مشتقاتش شاااااااااید

 اونم با هزار جور ترفند و    چه وچه که از طرف اطرافیان

وارد می شه.

خب بگذریم،داشتم از ساختمان داده می گفتم، یه جاهایی

هم مثل فصل5 منطق بیداد می کنه،البته اینجاهاش

دوست داشتنی هست و می شه راحت باهاش کنار اومد

به هر حال دیگه تموم شد،شایدم فعلآ تموم شد........

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت18:4توسط Farzaneh |