دستت رو بذار روی قلبت
این ساعت عمرت که داره تیک تیک میکنه
جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده
منتظر باش اما معطل نشو
تحمل کن اما توقف نکن
قاطع باش اما لجباز نباش
صریح باش اما گستاخ نباش
بگو اره اما نگو حتما
بگو نه اما نگو ابدا
تابه حال فكر كرديد حوزه ي ديد انسان چه قدر مي تونه تو نوع اخلاق و رفتارها تأثير بذاره؟؟
زنان حوزه ي ديد 180 درجه دارند و واسه ديدن يك موضوع نيازي به چرخوندن سر به اطرافشون ندارند. در صورتي كه حوزه ديد مردها تونلي بوده و براي ديدن اطراف نياز به چرخوندن سر به اطرافشون دارند.
آمار نحوه ي تصادف اتومبيل ،در زنان و مردان تأييد كننده ي اين موضوع هست كه در اغلب تصادفاتي كه زنان راننده بودند،اتومبيل از جلو يا عقب تصادف كرده ،در صورتي كه تصادف مردان از پهلو بوده.اين به علت همون پيشينه ي ميليون ها ساله ست. زماني كه زن از فرزندش مراقبت مي كرده، ناگزير بوده تمام جهات اطراف كودكش رو را مد نظر داشته باشه تا خطري فرزندش را تهديد نكنه . در همون حال مشغول كارهاي ديگه اي هم بوده ،همين امر باعث شده حوزه ي ديد وسيعي داشته باشه.
حالا بريم سراغ مردها، ديد مردها تونليه به همين علت به هنگام رانندگي از دويست متري به راحتي پمپ بنزين رو پيدا مي كنن اما، اما نمي تونن لنگه ي جورابشون کنج لباس هاشون پيدا كنن اما اين دليل بر بي توجهي مرد نيست، نسل مرد به علت تفاوت ساختاري مغز، قادر به انجام چنين كاري نيست(پس بگو چرا هر روز من بايد جوراب هاي بابام رو پيدا كنم )و همين طور كه يك زن تو پيدا كردن آدرس يك مكان از روي نقشه دچار مشكل ميشه چون دید طولی نداره.
حالا اگه این تفاوت هاي میان مرد و زن كه نه اختياري بلكه ذاتي و خداداديه رو بشناسيم و بپذيريم، مي تونيم تو همين روابط معمولي خودمون و در انجام فعاليت هاي مختلف در نظر بگيريم و
و ديگه هي نگيم شما پسرها همش اينجوري....
شما دخترها همش اونجوري....
روزی پسر کوچکی در خیابان سکه ی یک سنتی پیدا کرد او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد این تجربه باعث شد که او بقیه ی روزهای عمرش هم با چشم هایی باز به سمت پایین نگاه کند پسرک در مدت زندگی اش 296سکه س 1 سنتی 48سکه ی 5 سنتی 19 سکه ی 10سنتی 16 سکه ی 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد یعنی جمعا13 دلار26سنت اما در برابر به دست آوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز 31369طلوع خورشید درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد او هیچ گاه ابرهای سفید را که بر فراز آسمان در حرکت بودند،ندید و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزء خاطرات او نشد.
دیدم حالا که داریم به وقت امتحانها نزدیک می شیم وبه شروعش چیزی نمونده نکاتی هرچند کوچک ولی مفیدو البته خیانت به خود رو با یه خاطره از امتحانهای گذشته یاداور بشم سر یه امتحانی متوجه شدم یکی با موبايل و با چه فلاكتي داره سوالات رو ميخونده و يكي از اون ور جوابها رو ميگه! اينم سوء استفاده از تكنولوژي! امان از اين بچههاي متقلب! البته بايد بگم كه انصافآ امتحانمون سخت بود و من از خودم پرسيدم اگه امتحانمون آسونتر بود بازهم تقلب ميكردن؟ نميدونم چرا نسبت به آدمهاي متقلب يه حس بدي دارم !! احساس ميكنم اينها تو همه مراحل زندگيشون از كوتاهترين و بدترين راه براي رسيدن به اهدافشون استفاده ميكنند و متقلب بودنشون به درس و امتحان محدود نميشه؛ بدتر اينكه اين جور آدمها با دور زدن ديگران اونها رو به نوعي ابله و خودشون رو بسيار زرنگ به حساب ميیارن که اين هم برام چندشآوره!! اين فرضيه رو هم كه ميگه انحراف و خلاف در افراد ژنتيكيه قبول ندارم چون آدم ميتونه اصلاح ژني انجام بده يعني حتي اگه هفت پشتش هم خلافكار و متقلب بوده باشن، ميتونه انقدر رو خودش كار كنه تا تبديل به يه فرد مقبول بشه و من اسم اين و ميذارم "رشد". يه جور از ناسوت به لاهوت رسيدن كه مسلمآدر متون ادبي و عرفاني نمونههاي كمي نداريم!
در هيچكدام از دوران تحصيل اهل تقلب نبودم، نه اينكه فكر كنيد ژست ميگيرم و اينا، اصلآجربزه اين كار رو نداشتم! خب تقلب يه كار high risk بود و ديگه اينكه تقلب دل و جرات خاصي شبيه قاچاق مواد مخدر و سرقت مسلحانه از بانك ميخواست كه من به شدت در اين مورد ترسو بودم . تصور كنين استاد مربوطه مچ تون و موقع تقلب بگيره، از تصورش هم نفسم بند مياد! ( ديدين چقدر ترسوام؟؟ ) معتقدم "ترس" يه جاهايي خوب هم هست، جلوي خيلي از خطاها و لغزشهارو ميگيره!
ياد يكي دوتا از همكلاسيهاي اول دبیرستان افتادم. يكيشون كه يه متقلب تمام عيار بود ( منظورم تقلب امتحانه!) دستهاشو تا بازو مينوشت، يا نكات مهم رو روي نوارهاي كاغذي به ابعاد 2در 10 يا 25 سانتيمتر مينوشت و بالاخره با يه نمره قابل قبول درسهارو پاس ميكرد. يادمه يه روز بهش گفتم تو كه اينهمه وقت ميذاري براي نوشتن خب همين وقت و بذار براي خوندن درسها. گفت: " مشكل من همون خوندنه كه حالش نيست!"
يه چيز ديگه اينكه مثلآ من دانش اموز درسخوني بودم و همين مايه دردسر بود! چراكه اهالي تقلب حسابي دورو برم ميپلكيدن و من هر چي ميگفتم كه ميترسم و اين كارا چيه! ميگفتن تو فقط يه جوري بشين كه ما ورقه تورو ببينيم، منم بالاخره راضي مي شدم در غير اينصورت انگ خائن بودن و صفاتي از اين قبيل بهم نسبت داده ميشد! ولي معمولآ چيزي عايدشون نميشد چون من انقدر تند تند و ریزمينوشتم كه نميتونستن بخونن و بعد از امتحان كلي سرم غر ميزدن كه اين چه خطيه؟ ورقه امتحانه يا ...
از شوخي و خاطره تعريف كردن كه بگذريم:
نكته مهم اينه كه با تمام نكات امنيتي كه سر جلسه امتحان رعايت ميشه و كلي خدم و حشم فراهم ميشه باز گريزي از تقلب نيست كه نيست! اصلآ چرا فقط امتحان رو در نظر بگيريم ؟! در تمام جوامع سيستم امنيتي كشور رو تجهيز ميكنن تا ضريب خطا پايين بياد باز گريزي از خطا نيست!
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جلب کنند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است.
"سهراب سپهری"
به دنبال فرصت باش، نه امنیت. جای قایق در بندرگاه امن است، اما به مرور زمان کفش خواهد پوسید
دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است؛ می دانید چرا؟ شاید به این خاطر که زبان هم را نمی فهمیم، به حرف هم گوش نمی کنیم، هیچ متنی را دقیق نمی خوانیم، کلمات را با وسواس انتخاب نمی کنیم، خوب تجزیه و تحلیل نمی کنیم وازهمه جالب تر، چون به هیچ عکسی خوب نگاه نمی کنیم.
کاش حداقل همین چند سطر حرف را با دقت بخوانیم، بفهمیم و همین قدر یادمان باشد که چرا دنیای ما سرشار از سوءتفاهم است. کاش...
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت و
انرا بالا گرفت که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند : 50 گرم، 100گرم، 150گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیق وزنش چقدر است .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور نگه دارم
چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خب ، اگر یک ساعت همینطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد .
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام انرا نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری با جسارت گفت: دستتان بی حس می شود، عضلات به شدت
تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنآ کارتان به بیمارستان
خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
شاگردان گیج شدند، یکی از انها گفت لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقآ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر انها را چند دقیقه
در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد، اگر مدت طولانی تری به انها فکر کنید به درد
خواهند امد، اگر بیشتر از ان نگه شان دارید فلج تان می کنند و دیگر قادر به
انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است .
اما مهم تر ان است که در پایان هر روز و پیش از خواب، انها را زمین بگذارید.
من از یاد دادن انچه یاد گرفته ام هرگز خسته نشده ام .
این یگانه خدمت ناچیزی است که من انرا نسبت به خود
می توانم ارائه کنم.
کنفوسیوس
« انتخاب » دشوارترین لحظات برای انسان است
وقتی لحظه ی انتخاب فرا می رسد وسوسه ها وتردیدها هم
به سراغ تو می ایندو ان جلوه ای را که در یک برق معنویت
دیده ای, از نظر و نگاهت محو می سازند. چگونه بودن یکی از
همین انتخاب های دشوار است .
شخصیت تو گاهی در گرو همین تصمیم ها و برگزیدن هاست.
این تویی که خمیر مایه ی هستی خود را با دو دست
انتخاب خویش , شکل می دهی و می سازی .
یک شب , در خلوت خویش رو به اینه ی حقیقت بنشین و
با خودت, بی واسطه و بی ریا حرف بزن . تو کیستی؟ چیستی؟
کجایی؟ چه می کنی؟ چگونه ای؟
تو مختاری ; پس ناچار باید انتخاب کنی . بزرگی ادمها به
بزرگی انتخاب های انهاست. تو می خواهی بزرگ باشی یا کوچک ؟
این دیگر با خود توست, اما این را هم بدان که انتخاب تو همواره با توست,
تا ابد, تا همیشه!!!

دوست نزدیک تر از من به من است
وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
در کنار من ومن مهجورم.....
روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد و هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد ، صداي ترانه اي را شنيد و متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد ...
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد : چرا اينقدر شاد هستي ؟
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط يک آشپز هستم و تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصيري تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم ؛ بدين سبب من راضي و خوشحال هستم ...
پس از شنيدن سخن آشپز ، پادشاه با وزير در اين مورد صحبت کرد و وزير به پادشاه گفت : قربان ، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست ! اگر او به اين گروه نپيوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختي است !
پادشاه با تعجب پرسيد : گروه 99 چيست ؟!!
وزير جواب داد : اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست ، بايد اين کار انجام دهيد : يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد و به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست ...!
پادشاه بر اساس حرفهاي وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد ، با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد و با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت !!!
آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولي واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست و فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد : اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد ، اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد ...
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند !
تا ديروقت کار کرد ، به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند ...
آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند و فقط تا حد توان کار مي کرد .
پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از وزير پرسيد ؟!
وزير جواب داد : قربان ، اين آشپز رسما به عضويت گروه 99 درآمد!

