دیگه چیزی نمونده، چند روز فقط چند روز(2 روز) اگه دندون روی جگر بذاریم، زمین همونطور که داره دور خودش می چرخه، اطراف خورشید رو یه دور دیگه می گرده (چه بچرخ بچرخیـــــــه توی فضا) تا سال 1388 شمسی هم از راه برسه.
البته بزرگترها می گن که «آدم تا جوان ست اینقدر از این مناسبت فرخنده (فرخنده رو گاهی اوقات یه جوری می گن که نگو و نپرس ) خوشش میاد، بعد- البته نه که بدش بیادا- اما یه جورایی با فرا رسیدن سال جدید یاد گذر زمان می افته» و اینکه دیگه ماشینش افتاده توی سرازیری و بدجوری سرعت گرفته.
از قدیم و ندیم، قبل از رسیدن بهار هر کسی یه جور خودش رو آماده می کرد تا به استقبال نوروز بره، ما در ایام قدیم زندگی نکردیم و نمی دونیم مثلا 700 یا 800 سال پیش مردم برای اینکه باهم چشم و هم چشمی کنن از چه مغازه ای خرید می کردن و مارک لباسشون رو چطوری به رخ هم می کشیدن، اما نگفته پیداس که به هرحال اون زمان ها هم این سنت های حسنه!! رواج داشتن.
این روزا مردم جوری به ویترین مغازه ها زل می زنن و در تب و تابی عجیب هستن که انگار بزرگترین دغدغه زندگیشون خرید کردن، انگار همه ما رو مجبور کردن که خرید کنیم و اگه نکنیم از قافله جا موندیم و اگه نخریم، سنت شکستیم و رسم دیرینه ای رو زیر پا گذاشتیم که باید منتظر عواقب ناگوارش باشیم.خیابونا انقدر شلوغه که آدمو یاد خیابونای هند میندازه
خلاصه اینکه نوروز واسه هر کی چیزی نداشته باشه ( که داره و خیلی هم خوبه) واسه این روزنامه ها و رسانه ها سوژه ی خوبیه که بخوان روش (رویش) جولان بدن ، به قول مجری های سیما، با ما باشید تا یه سری از عنوان های گزارشی رو ببینید :
· عید آمد و ما خانه ی دل را نتکاندیم
· به کجا چنین شتابان!؟ ( گون از نسیم پرسید، این عنوانه رو که شنیدم یه دفعه ای یاد این درسمون توو ادبیات افتادم )
· خانواده و خرید
· تجمل را مهمان هفت سین نکنید
بازم هستن.....
یه جورایی از اون اولیه خوشم اومده هاااا
چرا فراموش می کنیم زنگارهایی که دیگران کمترممکنه ببینن رو پاک کنیم، زنگارهایی که به بودنشون عادت کردیم و هی تلمبار می کنیم و فکر می کنیم داریم تغییر ایجاد میکنیم.
از تغییرخبری نیست. وقتی کارگران دوده گیر اواخر اسفند هنوز خونه ی خودشون رو تمییز نکردن، البته اگه خونه ای در کار باشه. هنوز تغییری در کار نیست چون باربران بازار میوه فروشها با پشتی خمیده و دستانی پر از خالی شبا به خونه برمی گردن و شلوار پسرک دعافروش هنوز هم پینه داره. همه ی اینها گواهند که تغییری رخ نداده
به قول یه شعری که می گه:
مردمکاتون به کجا زل زدن باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟!
عیدتون مبارک![]()
و من هنوز هم رفتنش رو باور نکردم و با نگاه به عکسش اشک می ریزم چطور می شه خاموشی اونو باور کرد.
چقدر سخت بود شنیدن خبر مرگ او، چقدر سخت بود باور نکردن مرگ او و سخت تر از همه ی اونا چقدر سخت بود دادن این خبر به دیگران
خواهرم می گه سنمون که کم کم بالا میره بیشتر شاهد مرگ آشناها و از دست دادن اونا می شیم. چقدر سخته باور کردن این واقعیت
17 سال مدت زمان خوبیه برای شناختن آدمیت یه آدم، عزیز جونم انسانی مهربان با قلبی بسیار بزرگ بود. هرگز ندیدم که گله ای کنه و شکایتی داشته باشه، به زندگی امیدوار بود و دغدغه ی ذهنش مردمی بودن که گوشه و کنار این دنیای بزرگ زندگی می کنن بدون کمترین امکانات، دغدغه ش این بی عدالتی ها و نابرابریها بود.
عاشق آسمون و ستاره ها بود، وقتی ازش پرسیدم چرا؟ می گفت مردم همه جای دنیا ستاره ها رو نگاه می کنن.
همین سال قبل گردونه چرخید وچرخید و اونو از این زمین خاکی به قلب آسمون برد، به جایی که همیشه نگاهش می کرد.
به هر دلیلی که باشه به سراغمون می یاد، مرگ رو می گم، حق داریم برای اومدنش متحمل رنج و غم و اندوه بشیم، اومدنش، زجر دوری از عزیزی رو بر دل ما می نشونه اما می یاد و اون لحظه هیچ جوری نمی شه درد دلت رو التیام ببخشی! آرزوی یک بار دیدنش یا شنیدنش رو داری ولی....
امروز یه روز دیگه بود .(خب معلومه هر روزی، یه روز دیگه ست)
ولی امروز متفاوت و خاص بود.
امروز پر از تهی بود ولی نــــــــــه
هیچ وقت نمی شه که بگیم خالی از پر!!!!!؟؟
چرا نمی شه گفت خالی از چیزی؟!
چرا فقط می گیم پر از چیزی؟!
دیدین یه مجموعه وقتی تووش هیچ عنصری نیست بهش می گیم مجموعه ی تهی ؟ ولی وقتی علامت تهی رو تووش بذاریم دیگه اون مجموعه تهی نیست، امروز مثل اون مجموعه ای بود که دیگه تهی نبود انقدر پر بود که دیگه زیر مجموعه هاش قابل شمارش نبودن
امروز خودش خالی بود ولی چیزایی که اتفاق افتاد و حرفایی که زده شد خیلی پر بودن.
شنیدین میگن آدما خودشون می تونن تعیین کنن که روزشون چه جوری باشه و چه جوری شروع بشه!؟
امروز اینجوری نبود، خودش شروع شد تونستیم یه جاهایی اون وسطا (وسط ها) تاثیر گذار باشیم ولی بازم همونجوری تموم شد که خودش می خواست.
امروز دوست داشتنی بود.
پلان اول: اولش اومده بودم تا از جشنواره ی سراسری نوآوری علمی و شکوفایی فرهنگی بگم ولی دیدم نگار با جزئیات هرچه تمام تر به تحلیل و بررسی این جشنواره پرداخته.
اما خب انگار یه چیزایی از دستش در رفته، نه اینکه هر چیو می شنوه می نویسه مثل اینکه یه چیزایی رو نشنیده، مثلا از تلاشها و زحماتی که برای برگزاری جشنواره کشیده شد.4 ماه تلاش،4 ماه تلاش کردند که این جشنواره اینگونه برگزار شد!!!!!
و نکته ی دیگه اینکه بخش داوری در همون لحظه(اختتامیه) هم مشغول به قضاوت بودند!!! به هر حال اینکه این جشنواره تونسته به عنوان یه رویداد بزرگ اخبار رسانه ها و افکار عمومی رو متوجه ی خودش بکنه برای خیلی ها جای امیدواری هست و این دور از انصافه که نگیم دست اندرکاران برگزاری این جشنواره به شکل ماهرانه ای تونستن به اون عمومیت ببخشن.
همین و بس
پلان دوم: این روزا زیاد می بینیم و می شنویم و به این عبارت برمی خوریم، «شناخت خود»اصن ما خودمون رو می شناسیم؟ اگه می شناسیم ،چقدر!؟ چقدر خودمون رو می شناسیم؟؟
این روزا برخلاف ایجاد تغییرهای عمیق فرهنگی و تغییر توو شیوه ی زندگی، خیلی از افراد توو رویارویی با مسائل زندگی فاقد تواناییهای لازم و اساسی هستن و همین مساله اونها رو توو برخورد با مسائل و مشکلات زندگی روزمره و مقتضیات( نمی شد به جاش از کلمه ی دیگه ای استفاده کنم،این احساسم رو بیشتر منتقل می کنه) اون آسیب پذیر می کنه. بشر امروز هدف اصلی زندگی رو که تعالی و شکوفایی انسانه، زیر پا گذاشته و این به دلیل نداشتن روش درستی از زندگیه
آموزشهای مختلفی رو تحت عنوان مهارتهای زندگی می بینیم ولی آیا درباره ی شیوه های درست زندگی، مهارتهای لازم رو کسب کردیم!!؟ مردم ما همه کار می کنن بجز زندگی، برای همه چیز وقت دارن بجز زندگی (نمی دونم،شایدم اشتباه می کنم).
مگه نه اینکه مهارتهای زندگی اونایی هستن که به ما کمک می کنن تا زندگی خوب،شاد و موفقی داشته باشیم!!؟
ولی ظاهرا این مهارتها نتونسته کمکی بکنه مهارت زندگی یعنی اینکه بتونیم استعدادها و نقاط قوت خودمون رو خوب بشناسیم، اونها رو پرورش بدیم، با دیگران ارتباط برقرار کنیم و روابط خوب و صمیمانه ای داشته باشیم، باید بتونیم احساسات و آرزوهای خودمون رو بیان کنیم، خوب تصمیم بگیریم، وقتی دچار هیجان می شیم با اونها کنار بیایم و به شکل درستی ابراز کنیم که به خودمون و دیگران صدمه ای نزنیم.
یکی از مهمترین چیزهایی که به ما کمک می کنه تا زندگی خوب و موفقی داشته باشیم اینه که خودمون رو بشناسیم. احساس خوبی نسبت به خودمون داشته باشیم و از کسی که هستیم شاد و راضی باشیم . فکر می کنید ویژگی های کسی که احساس خوبی نسبت به خودش داره چیه؟
(البته این شاد و راضی بودن،زیادیش، یه کم خطرناک می شه هاااا)
- خصوصیات منفی و مثبت خودش رو می دونه و به اونها فکر می کنه( از مثبت استفاده می کنه و منفی ها رو قبول می کنه و سعی می کنه اونها رو اصلاح کنه) - مسئولیت رفتارهاش رو قبول می کنه، به خودش و دیگران احترام می ذاره (اینو پدرم میگه) - برای موفق شدن تلاش می کنه و موفق هم می شه.
حالا اینکه این دو تا پلان چه ربطی به هم داشتن!!همه چیز توو این دنیا مثل یه زنجیر بهم پیوسته ست. این مطالب چیزایی بود که خوندم و شنیدم و دیدم و.....
دیروز خیلی عجله داشتم(زیااااد) ولی انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من سر وقت نرسم وon time بودنم رو از دست بدم.
لباسهای اتو نکرده(انگار از دهن گاو در اومده بودن) شلخته نیستمااا ولی نمی دونم چرا دیروز همه چی یه جور دیگه بود !!!
بلاخره هر جوری بود از در خونه بیرون رفتم ولی انگار باز هم باید اتفاقایی می افتاد که من دیرتر و دیرتر برسم.
زودتر از همیشه یه تاکسی اومد.سوار شدم، یه خانمی تقریبا50-49 ساله روی صندلی جلو نشسته بودن،همه چیز خوب بود تا اینکه یه جوون با ماشین از سمت مقابل با سرعت نور!!؟ نه دیگه خیلی مبالغه کردم، نور نبود(حدودآ نور ) اومد سمت تاکسی ای که من توش نشسته بودم و از اینجا بود که ماجرا شروع شد. خانم 50 ساله سر صحبت رو باز کردن و قصد بستن هم نداشتن، صحبت که چه عرض کنم هر چی بد و بیراه بود نثار جوانان این مرز و بوم، کشور عزیزمان ایران، کردن و آقای راننده هم همه چی رو با سر تایید می کردن و با سرعتی نظیر سرعت لاک پشت (بازم مبالغه) ماشین رو می روندن (توو دلم گفتم می خوای یکم تندتر بری؟) مثل اینکه بد و بیراها تمومی نداشت، انگار نه انگار که یه جوون نشسته توو ماشین و داره حرص می خوره که سر وقت نمی رسه. (خدایا یه کاری کن که زودتر برسم).
آخ جون دارم میرسم! یه کمی که حرص خوردنم کمتر شده بود فهمیدم بد و بیراهای خانومه به پایان رسیدن و این جملاتی بود که در انتها شنیدم و پیاده شدم
خدایا به جوونای ما صبر بده.
خدایا بهشون آرامش بده تا بتونن زندگی کنن.
این جوونا باید مراقب خودشون باشن، دشمن در کمینه!!!!!!!!!
راستی دیر رسیدمااااااا![]()

