نشسته است بی صدا به رومیزی خیره شده، انگار مجسمه ای ست ساخته ی دست یکی از همین مجسمه سازهای عشق جماعت نسوان که راه و بی راه از تمام حالات این قشر عزیز و فهیم و فرهیخته و صد البته زیبا تمثال درست می کنند تا چه می دانم بگذاریمشان گوشه ی اتاقی، کنج دکوری، روی تاقچه ای، این یکی اما نشسته بی صدا و فقط به رومیزی روی میز خیره مانده . لابد من باید شروع کنم، چه کنم نشسته است بی صدا و لام تا کام حرف نمی زند و فقط خیره شده به رومیزی.
تا حالا توجه کردین که چه جوری حرف می زنین؟!
یه چند وقتیه که با هر کی حرف می زنم جالب شده برام که بفهمم طرف مقابل از چه ابزاری استفاده می کنه!!!!
نگار با چشماش حرف می زنه (حداقل وقتی با من حرف می زنه خیلی بارزتره)، بهار با رفتارش، منم از دنیای بزرگ کلمه ها استفاده می کنم البته میگن
Body movement مم زیاده (نه خیلیااااا) شما چی!؟
به دیگران فرصت میدین که افکار و احساسات شما رو توو یه ارتباط رودررو درک کنن!؟ یا مسلسل وار حرف می زنید و نظر شنونده رو نمی پرسین؟
شما کدومش رو قبول می کنید؟!!
زبان بدن یا اونچیزی که کلام می گه؟؟!!
اگر چیزی که طرف مقابل می گه با چیزی که در چهره و حرکات اون مشهوده متناقض باشه، ذهن شما کدومش رو می پذیره ؟ آیا به صداقت کلام اون شک می کنه ؟!
راستی اگه خواستین از چشماتون استفاده کنید از نگاه های کوتاه تری استفاده کنید تا مخاطب احساس نکنه مورد تهدید قرار گرفته و یادتون باشه که چشمها مثل مواد منفجره می تونن احساسات دیگران رو به تکاپو و هیجان بندازن.
امیدوارم اگه با حرفامون و رفتارمون دیگران رو می رنجونیم لااقل با چشمامون این کار رو نکنیم...
...مثل اینکه رومیزی رو برعکس گذاشته بودم.
پی نوشت: همیشه از نازل پمپ بنزین بدم می اومد ولی نمی دونم چرا ایندفعه دلم خواست خودم نازل رو بردارم که آقاهه گفت چند تا؟!
After پی نوشت: پانیذ دلش می خواد با خاله و دوستای خاله بره کافی شاپ بخوره!!!! البته یه چیزایی هم دلش نمی خواد، دلش نمی خواد توو بازی دکتر شه، دلش می خواد مامان شه.
– تا حالا توجه کردین کسایی که به مال دیگرون چشم دارن نسبت به مال خودشون حساس ترن!؟
–یه چند وقتیه که دیگه حتی سرم رو هم بالا نمی گیرم، یعنی جوری شده که وقتی می شینم پاش، وقتی ازم سوال هم بپرسن سرم رو بالا نمی گیرم که جواب بدم مگر اینکه اون سواله خیلی مهم باشه. قبلنا اینجوری نبودم فقط حلش می کردم تا جایی که بتونم ولی الانا انقدر سمج بازی در میارم که خودمم خنده م می گیره، جوری شده که انگار اگه جدوله رو تموم نکنم مؤاخذم می کنن.
– داره پاندمی می شه.
–یه حشره انگار خورد به شیشه ی حباب لامپ بالای سرم. از رو صداش حدس زدم بعد هم افتاد رو میز، یه پروانه که انگار بالش یا پاش شکسته بود و دیگه نتونست پرواز کنه. رو میز آروم آروم قل می خورد و وز وز می کرد.
–چرا یه سری آدما یاد نمی گیرن صبر کنن؟ خشمشونو کنترل کنن؟حسشونو توو خودشون مهار کنن؟ مدام حرفاشونو بلند بلند توو گوش بقیه فرو نکنن؟ چرا یاد نمی گیرن که شاید بعضیا نخوان حرفایی که بهشون ربط نداره رو بشنون؟!
–" نمی دونم " برگشت!!!!
عنوانشو می شه سوپر بی ربط گذاشت.
همهی ما آدمها چه بخوایم چه نخوایم چندوجهی و چندبعدی هستیم. ما زنبور عسل نیستیم که عدهای فقط به دنبال شهد گل برن و عدهای فقط به دنبال بارور کردن زنبور ملکه باشن و به عدهای اقلیت هم منصب ملکه بودن اعطا شده باشه. ما انسانایم. در طول طویل یک شبانهروز صدها و بلکه هزاران کار انجام میدیم. وقتی توو خونه هستیم اگه مجرد باشیم پسر یا دختر مادر و پدرمون هستیم و برادر یا خواهر برادر و خواهرمان! شایدم هیچ کدوم! به نسبت هرکدوم از اینها یک شیوه ی زندگی رو داریم و به کارش میگیریم. وقتی روزنامه میخونیم به نسبت صفحهای که میخونیم ابعاد مختلف و دغدغههای وجودی ما به کار میافتن. مثلاً اگر صفحهی سیاسی رو میخونیم نسبت به خبرهای انتخاباتی و تشکیل کابینه بیشتر حساسیت و توجه نشون میدیم و فضای ذهنمون سیاسی میشه. وقتی صفحهی ورزش رو میخونیم مثلاً بخش فوتبالی یا شطرنجی(!!) ذهنمون فعال میشه و مثلاً خبرهای مربوط به سیمولتانه و مثلاً آث میلان رو دنبال میکنیم. وقتی صفحهی ادبیات رو میخونیم ذهنمون به سراغ دغدغههای ادبی میره و نسبت به جدیدترین رمان فلان کس که نویسندهی موردعلاقهی ماست واکنش نشون میدیم. باز روزنامه رو ورق میزنیم و اینبار میرسیم به صفحهی اجتماعی و مصاحبهای با خانم دکتر روانشناسی که مشکلات مربوط به زوجهای جوان رو در ابتدای زندگی بررسی میکنه. اگر مجردِ نزدیک به تأهل یا متأهل جوان یا در یه همچین مرحله ای باشیم دغدغههای زندگی مشترک ما رو ترغیب به مطالعهی این مصاحبه میکنه. و الی آخر!
زندگی هم همینطور است برای ما. یا حداقل سعی میکنیم چنین باشه. البته ما ایرانیها از بس دچار افراط و تفریط هستیم که میریم یهو خودمون رو با زندگی خفه میکنیم و ناگهان حالمون از اسم ارتباطات هم بهم میخوره. بعد یه سفری جایی میریم و بدون وسایل ارتباط جمعی زندگی میکنیم و خوش میگذره و فکر میکنیم کاش از اول اینطور بود و اصلاً توی جنگل و مثل انسانهای دوران نئاندرتال زندگی میکردیم!
باید سعی کنیم ابعاد زندگیمون رو با هم هماهنگ کنیم و به ترکیبی دلخواه و دغدغهمند و شخصی دست پیدا کنیم.
برای زندگی کردن نباید زندگی رو متوقف کرد... برای عشق نباید زندگی رو متوقف کرد... باید به خیابون رفت و دید و شنید و فریاد زد... باید به خونه برگشت و زمزمه کرد و دوش گرفت و غذا خورد و نرم نرم خوابید. حتی ورای اینها باید خواب دید، رؤیا دید، کابوس دید. همهی اینا به اضافهی خیلی چیزای دیگه ای که هنوز پیداشون نکردیم یعنی زندگی و البته زندگی فهم نفهمیدن ها هم هست. زندگی نه عرصهی عمومیه نه عرصهی خصوصی. زندگی ترکیب و محلولی تجربی از هردوی ایناست.
نه باید منافع جمعی رو بر منافع شخصی ترجیح داد و همهی زندگی رو خیابون و کوچه و راهروهای مجلس و... کرد و نه باید منافع شخصی رو بر منافع جمعی ترجیح داد و همهی زندگی رو پر از ....... و محفوظات ذهنی و کتاب و چیزهای انتزاعی کرد.
البته مسلماً همهی ما به سمتی و سویی گرایش بیشتری داریم اما این نباید از یادمون بره که در نهایت انسان هستیم و انسان (و به خصوص انسان مدرن) چندوجهی ست.

