می گن مرگ خوبه ولی واسه همسایه! همین اساتید شایدم نباید جمع ببندم، همین استادمون درباره ی نمره می گه: «اول از همه متوجه ی موضوع و مفهوم بشید(حالا چه جوری!!؟ الله و اعلم) نمره و بقیه چیزا مهم نیس». اما این فقط واسه دانشجوهای دیگه س نه برای ما. هرقدر واسش توضیح میدیم که آخه بر چه اساسی از دم میانترم رو به همه 4 دادین و خب یه کم بیشترش کنید ( شده حکایت این فروشنده ها ، خودت به خودت تخفیف میدی بعد فروشندهه برمیگرده می گه یه کم بیشترش کن، خدا برکت بده) می گه: «نه» !... میگیم: «چرا نه ؟» با خنده ی موذیانه ای نگاه می کنه و می گه: «همینی که گفتم» !!!! خب با یه منطقی حرف بزنید ما هم بفهمیم اون وقت هر چی دلتون خواست بگید. می گه: «من کاری به این کارا ندارم» ! خودشم متوجه می شه ما درست میگیماااا اما نمیدونم چرا جمله خودش رو تکرار می کنه! خب چه می شه کرد، استااااده، دوست داره اینجوری نمره بده .
بله دیگه، روزگار همینه. عقل و منطق هم در حد همین حرفه (همین که گفتم، من کاری ندارم)
این روزا همه «من»طقی اند، شما چطور!؟
تاکسی نوشت: به ترتیب «پیاده شدن، نشستن!» (هر کی دیرتر پیاده میشه زودتر سوار شه) هم دردسرهایی داره هااااااا، انقدر که این قانون رو با بهار و نگار رعایت کردیم دیگه داره یه جورایی عادت می شه. با مینا نشسته بودیم که آقایی که کنار من نشسته بود پیاده شد بعد هم یه آقا پسر دیگه مقصدش رو گفت و من در لحظه ای این فکر از ذهنم گذشت که ایشون دیرتر از من پیاده می شن و خواستم پیاده شم که به ترتیب بشینیم، یه دفعه ای به خودم اومدم که خب این چه کاریه داری می کنی!! آخه مینا باید سر ِ جاش می نشست.
اغلب ما، غیر از همه عادات بد دیگرمون، یه عادت بدتر دیگه هم داریم که از قضا مادر همه عادات بد دیگرمونه. اگه گفتی اون چیه ؟ هووومم: عادت ایششال لا گربه س!!
یا به زبون شیرین و ضرب المثلی پارسی خودمون، همون که بش می گن: شونصد بار گزیده شدن از یه سوراخ!!!! به دور و برت نگاه دقیقتری کن، هزاران هزار نمونه از همین عادت رو توو زندگی خودم، خودت، خودش، خودشون، خوداشون!!خلاصه این و اون می بینی که انگار هیچ کس هم هیچ وقت نمی خواد هیچ درسی از اون بگیره و تکرارش نکنه! به همین دلیل هم هست که همواره، هی بدبیاری، هی بدبختی، هی مشکلات و هی استیصال برای خودمون و خودامون به همراه می یاریم و هی باز! گربه موهوم ِ موصوف رو دعوت می کنیم به زندگی مثلا عقلانی و منطقی افکارمون تا به اتفاق همدیگه، دست به دست هم دهیم به مهر، ببریم دست خود در سوراخی که دفعه پیش از آن گزیده شده ایم! بعضی وقتام فکر بکر به سرمون می زنه و دستمون رو می بریم یه سوراخ اون ور تر و می گیم: خب، دس توو اون سوراخ کردیم گزیده شدیم، توو این یکی سوراخ، شاید مار و عقربش، باحالتر و بامرامتر باشه یا اصلا حوصله نیش زدن نداشته باشه!! روز از نو و ...؟!
بـــــــــــــــــــــله، حالا شده حکایت من، هی در طول ترم درس نمی خونم و عواقبش رو می بینم و هی هم به خودم قول می دم که اگه اینا رو پاس شم (حالا پررو پررو شرط هم می ذارم ) ترم بعد می خونم و هی به قولم عمل نمی کنم!!
دو ماه از ترم تحصیلی گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
بهار میگه نکن این کارا رو افت تحصیلی می کنیاا، آخه می دونید چیه!؟ دارم عاشق می شم، عاشق درسی به نام « نظریه زبانها و ماشینها » شده ام و از آنجایی که همه می دانیم; عاشق همچین یکی دو نمه کور و کر می شود ، من نیز به این درد دچار شده ام و به هیچ وجه مشکلات معشوقم را نمی بینم و فقط محو جمال و جبروتش شده ام. همین و دیگر هیچ.
پ.ن: من تحریف گر نیستم.(پست پیشین، بخش یکی از دوستان) باشید به اشتباه تایپی باشد درج شده است.
یه چند وقتیه که این سوال ناتموم What's the importance of… افتاده توو ذهنم و به تبع اون دهنم و بیرونم نمیره، نقطه ی آزاردهنده شم اینه که نمی دونم Of چی رو می خوام.
نمی خواستم چیزی راجبش بگم. هرچقدر به خودم فشار آوردم نشد، این روزا در هر بلاگی رو که بزنی رو سردرش یه مطلب راجع به سوسک و جیرجیرک و از این قبیل جونوراااا می بینی، اما مگه میشه 20 تا بچه سوسک* توو یه شب یه دفعه ای رو میز کامپیوترت پیدا شن!!!! و همین جور در طبقات مختلف پراکنده شده باشن!؟ یه لحظه ترسیدم که نکنه اتاق من هم در معرض تشعشعات و آزمایشات خاصی بوده، همین جور داشتم فکر می کردم و توو ذهنم قصه می بافتم، یه دفعه به خودم اومدم و دیدم نه نمی شه باید اقدام کرد، قهرمان بازی درآوردم و از این کاغذای طوماری دستم گرفتم و تیکه تیکه پاره می کردم و می کشتمشون، اونایی که در می رفتن هم به لطف حشره کش و کمک های مردمی نابودشون کردم.
طی تحقیقاتی; خانم مامان خانم علت افزایش بی رویه و عرض اندام بچه سوسکها را روزنامه های تلنبار شده ی اینجانب در طبقه ی تحتانی میز کامپیوتر اعلام کردند.ما که زیر بار نمی رویم، مگر می شود افزایش سوسک معلول روزنامه های تلنبار شده باشد!؟ نــــــــه، نمی شود این نتیجه با قصد و غرض قبلی گرفته شده است.
یکی از دوستان: کی می خواهید با این سوسکهای بیچاره، به عبارتی ناز (!!!!) زندگی مسالمت آمیزی داشته باشد؟
*: سایز بچه سوسکهای پررو به اندازه ی مورچه های معمول بود.چقدر از گیاهان گوشتخوار بیزارم
حس می کنم از پشت خنجر می زنن
حس می کنم با پنبه سر می بُرن
حس می کنم از صد تا شیر درنده بدترن
.
.
.
کلا حس های زیادی نسبت بهشون دارم که زبان قاصر ِ
پی نوشت: mouse جونم دوسِت دارم

