دیروز خیلی عجله داشتم(زیااااد) ولی انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من سر وقت نرسم وon time بودنم رو از دست بدم.
لباسهای اتو نکرده(انگار از دهن گاو در اومده بودن) شلخته نیستمااا ولی نمی دونم چرا دیروز همه چی یه جور دیگه بود !!!
بلاخره هر جوری بود از در خونه بیرون رفتم ولی انگار باز هم باید اتفاقایی می افتاد که من دیرتر و دیرتر برسم.
زودتر از همیشه یه تاکسی اومد.سوار شدم، یه خانمی تقریبا50-49 ساله روی صندلی جلو نشسته بودن،همه چیز خوب بود تا اینکه یه جوون با ماشین از سمت مقابل با سرعت نور!!؟ نه دیگه خیلی مبالغه کردم، نور نبود(حدودآ نور ) اومد سمت تاکسی ای که من توش نشسته بودم و از اینجا بود که ماجرا شروع شد. خانم 50 ساله سر صحبت رو باز کردن و قصد بستن هم نداشتن، صحبت که چه عرض کنم هر چی بد و بیراه بود نثار جوانان این مرز و بوم، کشور عزیزمان ایران، کردن و آقای راننده هم همه چی رو با سر تایید می کردن و با سرعتی نظیر سرعت لاک پشت (بازم مبالغه) ماشین رو می روندن (توو دلم گفتم می خوای یکم تندتر بری؟) مثل اینکه بد و بیراها تمومی نداشت، انگار نه انگار که یه جوون نشسته توو ماشین و داره حرص می خوره که سر وقت نمی رسه. (خدایا یه کاری کن که زودتر برسم).
آخ جون دارم میرسم! یه کمی که حرص خوردنم کمتر شده بود فهمیدم بد و بیراهای خانومه به پایان رسیدن و این جملاتی بود که در انتها شنیدم و پیاده شدم
خدایا به جوونای ما صبر بده.
خدایا بهشون آرامش بده تا بتونن زندگی کنن.
این جوونا باید مراقب خودشون باشن، دشمن در کمینه!!!!!!!!!
راستی دیر رسیدمااااااا![]()

