و من هنوز هم رفتنش رو باور نکردم و با نگاه به عکسش اشک می ریزم چطور می شه خاموشی اونو باور کرد.
چقدر سخت بود شنیدن خبر مرگ او، چقدر سخت بود باور نکردن مرگ او و سخت تر از همه ی اونا چقدر سخت بود دادن این خبر به دیگران
خواهرم می گه سنمون که کم کم بالا میره بیشتر شاهد مرگ آشناها و از دست دادن اونا می شیم. چقدر سخته باور کردن این واقعیت
17 سال مدت زمان خوبیه برای شناختن آدمیت یه آدم، عزیز جونم انسانی مهربان با قلبی بسیار بزرگ بود. هرگز ندیدم که گله ای کنه و شکایتی داشته باشه، به زندگی امیدوار بود و دغدغه ی ذهنش مردمی بودن که گوشه و کنار این دنیای بزرگ زندگی می کنن بدون کمترین امکانات، دغدغه ش این بی عدالتی ها و نابرابریها بود.
عاشق آسمون و ستاره ها بود، وقتی ازش پرسیدم چرا؟ می گفت مردم همه جای دنیا ستاره ها رو نگاه می کنن.
همین سال قبل گردونه چرخید وچرخید و اونو از این زمین خاکی به قلب آسمون برد، به جایی که همیشه نگاهش می کرد.
به هر دلیلی که باشه به سراغمون می یاد، مرگ رو می گم، حق داریم برای اومدنش متحمل رنج و غم و اندوه بشیم، اومدنش، زجر دوری از عزیزی رو بر دل ما می نشونه اما می یاد و اون لحظه هیچ جوری نمی شه درد دلت رو التیام ببخشی! آرزوی یک بار دیدنش یا شنیدنش رو داری ولی....

